همچو دريا جوش كرد آن پهلوان * گفت حقّ كردگار غيبدان
آن خدايى كه مرا تفضيل داد * قوّت و اقبال من بىقيل داد
كه بخواهم من زنى پاكيزه جان * كو نباشد دختر آلودگان
دربهدر مىگردم اندر هر ديار * تا بيابم غنچهها بىزخم خار
اين بگفت و رفت بر كوه ثبير * رازها مىگفت با حىّ قدير
گه شدى مردانه بر كوه ثبير * گه شدى در پيش بت خوار و حقير
چون به بتخانه شدى در قال و قيل * آمدى اندر برِ او جبرئيل
بركشيدى نور از ابروى او * روى او گشتى سيه چون موى او
اى برادر يك نفس بيدار باش * تا بگويم شرح آن مقصود فاش
تا ببينى بتپرستان زمان * بىخبر ليكن ز بتهاى عيان
زنپرست و زرپرست و مالجوى * آن زرك دارند بهر نور روى
آب روشان خود نباشد غير زر * گشته يكسان پيش روشان خير و شر
در صوامع ناله و زارى كنند * با رسولان خدا خوارى كنند
يك زمان در پيش بت سجده كنند * يك زمان در صومعه ذاكر بوند
بىخبر ليكن ز تلوين اين گروه * كه گرفتاراند دربند شكوه
كمترند ايشان از آن بيگانگان * كه نديدند آن يلان سلطان جان
هم نبشنيدند آيات خدا * هم نديدهستند روى رهنما
بهر نور خواجه زن مىخواستند * همچو تو خود را نمىآراستند
گر نكاح و عقد تو بر حق بدى * پور تو كى سركش و احمق بدى
در گلوى هركه زهر است اين سخن * گو دمى هشيار شو فكرى بكن
گر نباشد اينچنين من كافرم * آيت حق من چگونه نسپرم
من نمىخواهم كنم اين گفتوگو * خواجه مىگويد بگو اى خوبرو
چونكه امر است اى پسر پيش آر گوش * تا نمايم من به تو انس و وحوش
تو بدان كه نور پاك مصطفى * دايما چون خور همىبخشد صفا
ليك اكنون بىنشان است آن نشان * زانكه شد نور نبوت خوشنهان
اوليا دارند آن اندر نظر * سير آن در دل بجو ، اى ديدهور
مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 100
مساهمون: پير جمال الدين محمد اردستانى
ص١٠٠