تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 100

مساهمون:

ص١٠٠
همچو دريا جوش كرد آن پهلوان * گفت حقّ كردگار غيب‌دان آن خدايى كه مرا تفضيل داد * قوّت و اقبال من بىقيل داد كه بخواهم من زنى پاكيزه جان * كو نباشد دختر آلودگان دربه‌در مىگردم اندر هر ديار * تا بيابم غنچه‌ها بىزخم خار اين بگفت و رفت بر كوه ثبير * رازها مىگفت با حىّ قدير گه شدى مردانه بر كوه ثبير * گه شدى در پيش بت خوار و حقير چون به بتخانه شدى در قال و قيل * آمدى اندر برِ او جبرئيل بركشيدى نور از ابروى او * روى او گشتى سيه چون موى او اى برادر يك نفس بيدار باش * تا بگويم شرح آن مقصود فاش تا ببينى بت‌پرستان زمان * بىخبر ليكن ز بتهاى عيان زن‌پرست و زرپرست و مال‌جوى * آن زرك دارند بهر نور روى آب روشان خود نباشد غير زر * گشته يكسان پيش روشان خير و شر در صوامع ناله و زارى كنند * با رسولان خدا خوارى كنند يك زمان در پيش بت سجده كنند * يك زمان در صومعه ذاكر بوند بىخبر ليكن ز تلوين اين گروه * كه گرفتاراند دربند شكوه كمترند ايشان از آن بيگانگان * كه نديدند آن يلان سلطان جان هم نبشنيدند آيات خدا * هم نديده‌ستند روى رهنما بهر نور خواجه زن مىخواستند * همچو تو خود را نمىآراستند گر نكاح و عقد تو بر حق بدى * پور تو كى سركش و احمق بدى در گلوى هركه زهر است اين سخن * گو دمى هشيار شو فكرى بكن گر نباشد اين‌چنين من كافرم * آيت حق من چگونه نسپرم من نمىخواهم كنم اين گفت‌وگو * خواجه مىگويد بگو اى خوب‌رو چون‌كه امر است اى پسر پيش آر گوش * تا نمايم من به تو انس و وحوش تو بدان كه نور پاك مصطفى * دايما چون خور همىبخشد صفا ليك اكنون بىنشان است آن نشان * زانكه شد نور نبوت خوش‌نهان اوليا دارند آن اندر نظر * سير آن در دل بجو ، اى ديده‌ور