جمله گفتند اى عليم سرّ سرّ * بس بگرديديم در دنبال بر
غير نور صلب اولاد خليل * كس نمىبينيم اى ربّ جليل
در همه عالم بجز آن نور نيست * كه گذارش در خبث دستور نيست
دايما در صلب اسماعيليان * منتقل مىكرد اى داراى جان
گفت آنگه خالق جانآفرين * كه من آن نور لطيف نازنين
بهر نطفهء آن حبيب بىمثال * مىدهم در پشت پاكان انتقال
اين زمان در پشت نضر است آن نظر * اهل عالم جملگى زان بىخبر
بعد از آن مالك مشرّف شد از آن * در عرب شد مالك ملك آن جوان
او دگر با فَهر « 1 » داد آن نور پاك * با وصيّتهاى حق بىاشتراك
فهر بستد عهد از غالب دگر * زانكه بد غالب پسر فهرش پدر
باز از غالب پديد آمد لوَى * بود هم در روى او انوار حى
پس لوى از كعب بستد عهد راست * آنچنانكه حق در اوّل كرد خواست
كعب با فرزند خود آن مُرّهنام * هم وصيّت كرد با جهد تمام
مُرّه هم ميثاق و عهد با صواب * در محلّ خويش بستد از كلاب
با قُصى ديگر كلاب اين راز گفت * قصّهء ميثاق با وى بازگفت
چون قُصى مردى قوى راست بود * با خلايق عدل و احسان مىنمود
سر نپيچيدند ازو قوم قريش * زانكه مىديدند از وى ناز و عيش
گشت ازو پيدا دگر عبد مناف * چون قصى او هم درآمد در مصاف
اهل عالم رو درو كردند فاش * كه علم شد در همه عالم لواش
آن علم كه بود دايم با نزار * روزى او شد در آن شهر و ديار
هم كمان سخت اسماعيل داشت * زانكه حرب شير و زور پيل داشت
هم كليد كعبه بُد در دست او * كه جهان بد عاشق و سرمست او
پنج پورش داده بد حق در جهان * هفت دختر نيز بودش در نهان
پور اوّل كه به رخ آن نور داشت * نام او هاشم بُد و دستور داشت
هامش
( 1 ) . ملك 1 و 2 : فِهر .