تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 97

مساهمون:

ص٩٧
باز نضر آمد از ايشان در وجود * حق برو بىحد عنايتها نمود حق تعالى كرد نام او قريش * اى قريشى خوش درآور كوى عيش زانكه كوسِ تخت و بخت اى يار عيش * حق عطا فرمود بر بام قريش هركه از نَضر است ، هست او از قريش * نضرزادان مىخورند اين جام عيش بعد از آن در خواب شد آن سرگران * ديد در خواب او درختى بس عيان كبز و سبز و بافر و انبوه‌بار * نى چو سرو غم‌فزا بُد يا چنار نى چو مشهوران بىمغز و ثمر * كه همىنازند از كوس و خبر رُسته بد آن طوبى اندر پشت او * اى خوشا آن دولت و بخت « 1 » اى عمو شاخهايش سر زده بر آسمان * عاشقان دانند و بس تعبير آن بر ورقهاى درخت پرثمار * هر يكى خطّى بُد از نور استوار نقش آن نورٌ على نور اى پسر * بود در پيشانى و هم در بصر بيشتر زان نورها در روى بود * در زمان او به ديده درفزود باش تا خورشيد جان تيغ آورد * نيستى در ابر و در ميغ آورد آسمانها جمله طومارى شود * چون لواى احمدى جارى شود باز قومى روسفيد از پشت او * ديد بر آن شاخها كرده علو در عدد آن شاخهاى نازنين * بد به قدر اوّلين و آخرين چونكه شد بيدار آن سالار قوم * گفت با يك كاهنه احوال نوم كاهنه گفتش كه گر اين راست است * دست تو بس دستها خواهد شكست دست اولادت رسد بر آسمان * خود زمين خاكى بود زين آستان بعد از آن فرد قديم بىزوال * گفت با كرّوبيان باجمال كه رويد اندر زمين جولان كنيد * يك نظر در صورت انسان كنيد باز دانيد اى لطيفان بصير * كه ، كه مستست و كه هشيار و خبير هست در دنيا يكى يزدان‌پرست * كه تواند روى بتها را شكست در جهان پيدا كنيد اى صافيان * يك موحّد كو بود او زنده‌جان
هامش
( 1 ) . س : رشد .
مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 97 | پير جمال الدين محمد اردستانى / سيد ابو طالب مير عابدينى