باز نضر آمد از ايشان در وجود * حق برو بىحد عنايتها نمود
حق تعالى كرد نام او قريش * اى قريشى خوش درآور كوى عيش
زانكه كوسِ تخت و بخت اى يار عيش * حق عطا فرمود بر بام قريش
هركه از نَضر است ، هست او از قريش * نضرزادان مىخورند اين جام عيش
بعد از آن در خواب شد آن سرگران * ديد در خواب او درختى بس عيان
كبز و سبز و بافر و انبوهبار * نى چو سرو غمفزا بُد يا چنار
نى چو مشهوران بىمغز و ثمر * كه همىنازند از كوس و خبر
رُسته بد آن طوبى اندر پشت او * اى خوشا آن دولت و بخت « 1 » اى عمو
شاخهايش سر زده بر آسمان * عاشقان دانند و بس تعبير آن
بر ورقهاى درخت پرثمار * هر يكى خطّى بُد از نور استوار
نقش آن نورٌ على نور اى پسر * بود در پيشانى و هم در بصر
بيشتر زان نورها در روى بود * در زمان او به ديده درفزود
باش تا خورشيد جان تيغ آورد * نيستى در ابر و در ميغ آورد
آسمانها جمله طومارى شود * چون لواى احمدى جارى شود
باز قومى روسفيد از پشت او * ديد بر آن شاخها كرده علو
در عدد آن شاخهاى نازنين * بد به قدر اوّلين و آخرين
چونكه شد بيدار آن سالار قوم * گفت با يك كاهنه احوال نوم
كاهنه گفتش كه گر اين راست است * دست تو بس دستها خواهد شكست
دست اولادت رسد بر آسمان * خود زمين خاكى بود زين آستان
بعد از آن فرد قديم بىزوال * گفت با كرّوبيان باجمال
كه رويد اندر زمين جولان كنيد * يك نظر در صورت انسان كنيد
باز دانيد اى لطيفان بصير * كه ، كه مستست و كه هشيار و خبير
هست در دنيا يكى يزدانپرست * كه تواند روى بتها را شكست
در جهان پيدا كنيد اى صافيان * يك موحّد كو بود او زندهجان
هامش
( 1 ) . س : رشد .