بعد از آن اولاد اسحاق آمدند * دست در تابوت پيمان در زدند « 1 »
جمله با قيدار در جنگ آمدند * بهر تابوتى دل اندر هم زدند
بهر انساب است اين جنگ و جدال * كه نمىبينند روى خوب حال
وصف حال است آنكه در تابوت بود * بهر نور حال دان آن نار و دود
انبيا را حال و كارى ديگر است * گفتوگو از بهر بود پيكر است
اين صفات جان جان منتهيست * كيسههاى مبتدى زين زر تهىست
ليك بىقشر و صور در بحر و بر * بر ندارد كس جز از دانا گهر « 2 »
باز گرد و حاضر قيدار باش * نيست وقت خواب خوش بيدار باش
تا كه گوشت بشنود الهام دوست * درنبازى مغز جان از بهر پوست
تا كه بسپارى امانتها درست * هم نگردى در طريق يار سست
گفت با اولاد اسحاق آن عمو * كين سكينه زادمست و آل او
داده اسماعيل با من اين نشان * بىاجازت چون دهم با ديگران
در جوابش آمدند از چپّ و راست * كه ره پيغمبرى در كوى ماست
اين سكينه و اين نشان اى نورپاش * در ميان ماست چون خورشيد فاش
بر سر تابوت مىكردند زور * آن ز بهر وحى و اين از بهر نور
بعد از آن قيدار دستى زد بدان * تا كه بگشايد سر راز نهان
هاتفى آواز دادش كه مكن * شاخ الفت برمكن از بيخ و بن
خيز و بسپار اين به يعقوب حزين * كه نبى است و امين است و گزين
كه اين گشادن كار پيغمبر بود * كه سليم و مشفق و رهبر بود
چونكه گوشش جانب الهام بود * زود گوى سود از ميدان ربود
غاضره از بهر امر حق بهشت * تا لقاى دوست بيند در بهشت
ليك او با غاضره خود گفته بود * وقت هجرت بهر آن نور وجود
كه چو وقت وضع حمل آيد ترا * رو زيارت كن نخست اندر حرا
اندر آن وقت اى صنم تعجيل رو * در ولادتگاه اسماعيل رو
هامش
( 1 ) . س : در زند .
( 2 ) . س : دانه و گهر .