در صحف من ديدهام بىشكّ و ريب * كه نيابد نور احمد هيچ عيب
نور رخسار حبيب ما يقين * در نيايد جز به ارحام امين
هم نيابد هيچ اصلاب پليد * ننگرد در جيفه شهباز سفيد
سير آن نور معطّر دايما * باشد اندر نسل شيث رهنما
قيد را دىشب همآغوش تو زاد * اين بشارت بشنو و مىدار ياد
آمده از غاضره پورى لطيف * آسمانها در گشاده اى شريف
شب همه شب آن ملايك در زمين * مژده مىدادند از آن درّ ثمين
گوش من پر گشت از بانگ ملك * شور در دريا بُد از بانگ سمك
تا كه بحر و بر ز نور مصطفى * شد منوّر همچو عرش باصفا
چون شنيد از پير قيدار اين سخن * خير بادش كرد و شد سوى وطن
سرخرو گشت و نماندش درد و غم * تاخت تا بيند رخ صيد حرم
چونكه روشن شد دو چشمش از عمل * ديد آن خورشيد در برج حمل
چون حمل شد همچو ماه چارده * بود خوبان جهان را پادشه
نور روى مصطفى بد در لقاش * خلق مىمردند اندر پيش پاش
هركه ديدى آن صفاى روى او * معتكف گشتى به خاك كوى او
بعد از آن قيدار بردش بر ثبير * تا خليفه باشد و قطب و وزير
عهد و ميثاق از حمل بستد كه تا * درنبازد نور پاك مصطفى
در زمين تلخ و شور آب زلال * كى دهد براى طلبكار وصال
چون فراغت يافت قيدار شكيل * كه به جاى خويش بنشاند آن كفيل
عزريائيل اندرآمد در زمان * همچو مردى خوبروى پهلوان
گفت با قيدار با خُلق و درود * كز كجا مىآيى اى سلطان جود
گفت با وى آن زمان قيدار پير * سرگذشت خويش يكيك در ثبير
گفت احسنت اى وفادار غنى * سخت جان بردى تو از ما و منى
يك حجاب ديگرت ماندهست و بس * هم توان بگذشت از او در يك نفس
اين به دو مىگفت و گوشش مىكشيد * بىملامت عقل و هوشش مىكشيد
چون نماندش هوش آزاد اوفتاد * هركه ديدش گفت روحت شاد باد
مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 92
مساهمون: پير جمال الدين محمد اردستانى
ص٩٢