تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 87

مساهمون:

ص٨٧
هم سزاوار تو نبود آن طعام * كه نه بر نام خداى است اى غلام روزى اندر صيد بود آن خوش‌خصال * صيد مىانداخت از بهر نوال باز بشنيد از وحوش و از طيور * كاى شهنشاه و امانت‌دار نور وقت آن آمد كه آن نور جبين * در محلّ خود سپارى اى امين اهتمام تو در آن بايد كه زود * عهد و پيمانى كنى از بهر سود كو به كو و دربه‌در اى مرد راه * مىدو و مىجوى بىگنج و سپاه ور نتانى معتكف شو يك دو روز * آتش مهر و محبت برفروز بيش از آنى تو كه در صحرا دوى * در پى حيوان و ددهاى غوى صيد انسان كن ، مكن مايه تلف * چند گردى در پى جنس علف از خداى جدّ خود انديشه كن * كسب بهتر زين خدا را پيشه كن تو نمىبينى مگر رخسار خويش * رو بجو آيينهء ديدار خويش تا ببينى نور پيشانى خود * كه در او پيداست خط نيك و بد نور احمد مىجهد از روى تو * چشمها حيرانست دايم سوى تو گشت قيدار آن زمان غمگين و زار * ترك كرد آن صيد و دشت و كوهسار ترك خورد و خواب « 1 » كرد و شد نشست * با خداى خويش از نوعهد بست تا نياشامد دگر آب و طعام * تا شود كاشف ز اسرار پيام تا بداند سرّ نطق وحش و طير * هم تواند كرد بىهمراه سير چون در آن خلوت به مردى درنشست * راه حيوانات را بر خود ببست حق تعالى يك فرشته ناگهان * كرد بر وى كشف چون مردى جوان هركه در خلوت نشيند مردوار * ديو او گردد ملك بىانتظار گفت با قيدار آن نور خدا * كى روا باشد بگو اى مقتدا كه بود در روى تو نور حبيب * تو چنين درمانده و زار و غريب از تو پيدا مىشود دردانه‌اى * نى ز خويش صورت از بيگانه‌اى ليك بيگانه كه باشد آشنا * كو بود در رنج و شادى باصفا
هامش
( 1 ) . س : خواب و خورد .