هم سزاوار تو نبود آن طعام * كه نه بر نام خداى است اى غلام
روزى اندر صيد بود آن خوشخصال * صيد مىانداخت از بهر نوال
باز بشنيد از وحوش و از طيور * كاى شهنشاه و امانتدار نور
وقت آن آمد كه آن نور جبين * در محلّ خود سپارى اى امين
اهتمام تو در آن بايد كه زود * عهد و پيمانى كنى از بهر سود
كو به كو و دربهدر اى مرد راه * مىدو و مىجوى بىگنج و سپاه
ور نتانى معتكف شو يك دو روز * آتش مهر و محبت برفروز
بيش از آنى تو كه در صحرا دوى * در پى حيوان و ددهاى غوى
صيد انسان كن ، مكن مايه تلف * چند گردى در پى جنس علف
از خداى جدّ خود انديشه كن * كسب بهتر زين خدا را پيشه كن
تو نمىبينى مگر رخسار خويش * رو بجو آيينهء ديدار خويش
تا ببينى نور پيشانى خود * كه در او پيداست خط نيك و بد
نور احمد مىجهد از روى تو * چشمها حيرانست دايم سوى تو
گشت قيدار آن زمان غمگين و زار * ترك كرد آن صيد و دشت و كوهسار
ترك خورد و خواب « 1 » كرد و شد نشست * با خداى خويش از نوعهد بست
تا نياشامد دگر آب و طعام * تا شود كاشف ز اسرار پيام
تا بداند سرّ نطق وحش و طير * هم تواند كرد بىهمراه سير
چون در آن خلوت به مردى درنشست * راه حيوانات را بر خود ببست
حق تعالى يك فرشته ناگهان * كرد بر وى كشف چون مردى جوان
هركه در خلوت نشيند مردوار * ديو او گردد ملك بىانتظار
گفت با قيدار آن نور خدا * كى روا باشد بگو اى مقتدا
كه بود در روى تو نور حبيب * تو چنين درمانده و زار و غريب
از تو پيدا مىشود دردانهاى * نى ز خويش صورت از بيگانهاى
ليك بيگانه كه باشد آشنا * كو بود در رنج و شادى باصفا
هامش
( 1 ) . س : خواب و خورد .