نيست اندر باغ اسحاق آن شجر * با تو گويم بشنو اوّل اين خبر
خيز در راه خداوند خليل * زود قربان كن تو از بهر دليل
نذر كن تا منكشف گردد به تو * اين اشارات و رموز توبهتو
سوى قربانگاه شد قيدار زار * تا بيابد رشتهء آن كار و بار
هفتصد سر غوچ با خود برده بود * تا كه از قربان بيابد فيض و سود
گفت آنگه كاى خداوند كريم * كه مرا روزيست فرزند سليم
كرده اين قربان من بىشك قبول * آنچنانكه يافته دايم وصول
اين همىگفت و سر قربان خويش * مىبريد از بهر حق آن خوبكيش
آتش تيز مسلسل ز آسمان * شعله مىزد مىربود آن جسم و جان
آن شرر مىخورد قربانهاى او * نور مىشد فاش در سيماى او
بعد از آن آمد ندا از آسمان * كه قبول آمد ذبيحت بىگمان
خيز و در سايهء درخت وغذ « 1 » رو * تا جدا سازيم ما گندم ز جو
كان درخت وغذ دارد سايهاى * هست با آن سايه بىشك مايهاى
زير آن شاخ بلند سرفراز * خواب رو يك لحظه اى جوياى راز
يك زمان اين نفس خود در خواب كن * روى دل در جانب مهتاب كن
تا بتابد نور مه در روى تو * هم درآيد يار در پهلوى تو
هرچه بينى هيچ تعبيرش مكن * قامت تقدير تغييرش مكن
در خيال اهل ما تدبير نيست * زانكه اندر اهل ما تقصير نيست
خواب و بيدارى يكى دان پيش اهل * درنيايد ليك اين در گوش جهل
چون به خواب اندر شد آن بيداردل * خود كجا خواب آيدش بيماردل
ديد در آن خواب و بيدارى همى * جان خود را هر دمى در عالمى
كه ببين در خويش نور مصطفى * زود بسپارش به صلب باصفا
پس عزيزش دار آن مهر بلند * كه ندارد مثل خود آن ارجمند
در عرب پيدا كن آن دُرج گهر * هان مده جوهر به هر بىپا و سر
هامش
( 1 ) . ملك 2 : وغد .