تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 89

مساهمون:

ص٨٩
غاضره ناميست در ملك عرب * هست با او تقوى و حلم و ادب خوب و مستور است و باشرم و حيا * هم فصيح است و غنى و باوفا گشت بيدار از فرح قيدار زود * كه جدا مىديد در خود نور و دود شادمان برخاست آن سرو بلند * تا كه آرد صيد دل ، اندر كمند نور احمد از جبينش همچو ماه * در تجلّى بود بهر جايگاه هركه مىديد آن خور اندر روى او * تاب مىديد از خم گيسوى او خوابگه بگذاشت آن بيدار روز * بر سر بخت آمد و تخت و كنوز يك رسولى عاقلى فرزانه‌اى * راهدانى ناظرى مردانه‌اى در جهان انداخت چون برق منير * تا بيابد كان لعل باده‌گير تا بيابد يك امانت‌دار خوب * كه تواند زيست با اهل قلوب رفت در ملك عرب مردى فصيح * تا ربايد نعمت از خوان مليح اندر آن جايى كه بد گنج نهان * طالب مشتاق شد نزديك آن حق تعالى رهنماى طالبانست * سرّ حق در جان طالب بس نهانست كار طالب حق همىسازد يقين * طالب و مطلوب دور از هم مبين بارى القصّه طلب كرد آن صنم * تا بيارايد همى بيت الحرم در بنى جَر هم بُد آن پاكيزه‌رو * بود بابش شاه ايشان اى كُلو پس به رسم و راى و خوى آن ديار * در نكاح آورد آن زيبانگار آب صاف آسمان جان و دل * شد در آن درياى پاك از غش و گِل جوهر نورين چو قرص آفتاب * جوهرافشان شد چو در شب ماهتاب چون جدا شد نور از قيدار مست * در جبين غاضره گلگون نشست ماند تابوت كهن در پيش او * پرنمك شد جسم و جان ريش او از فراق نور احمد مىگريست * كس نداند سرّ اين انوار چيست آب اندر جو همىگردد به سر * باد مىگردد به زارى دربه‌در چشم دل مىبايد اى گشته مقيم * تا ببيند سير اصحاب رقيم خفتهء بيدار بايد در ديار * تا تواند ديد روى اهل غار