غاضره ناميست در ملك عرب * هست با او تقوى و حلم و ادب
خوب و مستور است و باشرم و حيا * هم فصيح است و غنى و باوفا
گشت بيدار از فرح قيدار زود * كه جدا مىديد در خود نور و دود
شادمان برخاست آن سرو بلند * تا كه آرد صيد دل ، اندر كمند
نور احمد از جبينش همچو ماه * در تجلّى بود بهر جايگاه
هركه مىديد آن خور اندر روى او * تاب مىديد از خم گيسوى او
خوابگه بگذاشت آن بيدار روز * بر سر بخت آمد و تخت و كنوز
يك رسولى عاقلى فرزانهاى * راهدانى ناظرى مردانهاى
در جهان انداخت چون برق منير * تا بيابد كان لعل بادهگير
تا بيابد يك امانتدار خوب * كه تواند زيست با اهل قلوب
رفت در ملك عرب مردى فصيح * تا ربايد نعمت از خوان مليح
اندر آن جايى كه بد گنج نهان * طالب مشتاق شد نزديك آن
حق تعالى رهنماى طالبانست * سرّ حق در جان طالب بس نهانست
كار طالب حق همىسازد يقين * طالب و مطلوب دور از هم مبين
بارى القصّه طلب كرد آن صنم * تا بيارايد همى بيت الحرم
در بنى جَر هم بُد آن پاكيزهرو * بود بابش شاه ايشان اى كُلو
پس به رسم و راى و خوى آن ديار * در نكاح آورد آن زيبانگار
آب صاف آسمان جان و دل * شد در آن درياى پاك از غش و گِل
جوهر نورين چو قرص آفتاب * جوهرافشان شد چو در شب ماهتاب
چون جدا شد نور از قيدار مست * در جبين غاضره گلگون نشست
ماند تابوت كهن در پيش او * پرنمك شد جسم و جان ريش او
از فراق نور احمد مىگريست * كس نداند سرّ اين انوار چيست
آب اندر جو همىگردد به سر * باد مىگردد به زارى دربهدر
چشم دل مىبايد اى گشته مقيم * تا ببيند سير اصحاب رقيم
خفتهء بيدار بايد در ديار * تا تواند ديد روى اهل غار
مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 89
مساهمون: پير جمال الدين محمد اردستانى
ص٨٩