تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 91

مساهمون:

ص٩١
كز تو پيدا مىشود پورى عجب * زانكه در تو تافته نورى عجب چون بزايد نام او باشد حمل * كه چنين كردند نامش در ازل بعد از آن تابوت بر سر برنهاد * خوش‌پياده روى اندر برنهاد چون به دشت و كوچهء كنعان رسيد * سرّ آن تابوت بانگى بركشيد آن‌چنان‌كه جمله اولاد خليل * مىشنيدند آن فغان بىقال و قيل گفت يعقوب حزين با آن گروه * كآمد آن قيدار با عزّ و شكوه بانگ و بوى عهد و ميثاق مهان * مىرسد در گوش جان وافيان ابن عمتان مىرسد اى زيركان * بر سر و رو مىكشد بار گران خازن عهد است و پيمان‌دار ما * نقد ما آورده در بازار ما هان به استقبال آن مهمان رويد * ناظر آن بار و آن انسان شويد شيخ كنعان با همه اولاد خود * خوش روان گشتند سوى زاد خود همچو باد و آب و گُل « 1 » درهم شدند * همچو عشق و درد و دل همدم شدند گفت با قيدار آن پير زمان * چون كشيدى در ره اين بار گران رنگ و روى و گونه‌ات گشته گواه * كه به سختيها سپردستى تو راه چونى اى حمّال بار بس گران * حمد لله كه رسيد اين جان به جان شاد باش و خرّم و آزاددل * چون نگشتى غرق اندر آب و گل از چه محزونى تو اى بگزيده يار * گشت گريان آن زمان قيدار زار گفت زان محزونم اى جان پدر * كه ز رويم رفت آن نور قمر نور رويم رفت در روى زنى * دارد اكنون آن زن از من جوشنى گفت يعقوب آن زن از اولاد كيست * كه كنون داراى آب زندگىست هست از اولاد اسحاق نبى * يا كه هست او از قبيلهء اجنبى گفت هست آن زن عرب اى سرفراز * جُرهميه است آن عروس پاكباز گفت يعقوب آن زمان اى « 2 » بو الوفا * اين‌چنين آمد ندا در گوش ما كه محمّد در عرب پيدا شود * بس دلى كز عشق او شيدا شود
هامش
( 1 ) . س : گل . ( 2 ) . س : كاى .
مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 91 | پير جمال الدين محمد اردستانى / سيد ابو طالب مير عابدينى