كز تو پيدا مىشود پورى عجب * زانكه در تو تافته نورى عجب
چون بزايد نام او باشد حمل * كه چنين كردند نامش در ازل
بعد از آن تابوت بر سر برنهاد * خوشپياده روى اندر برنهاد
چون به دشت و كوچهء كنعان رسيد * سرّ آن تابوت بانگى بركشيد
آنچنانكه جمله اولاد خليل * مىشنيدند آن فغان بىقال و قيل
گفت يعقوب حزين با آن گروه * كآمد آن قيدار با عزّ و شكوه
بانگ و بوى عهد و ميثاق مهان * مىرسد در گوش جان وافيان
ابن عمتان مىرسد اى زيركان * بر سر و رو مىكشد بار گران
خازن عهد است و پيماندار ما * نقد ما آورده در بازار ما
هان به استقبال آن مهمان رويد * ناظر آن بار و آن انسان شويد
شيخ كنعان با همه اولاد خود * خوش روان گشتند سوى زاد خود
همچو باد و آب و گُل « 1 » درهم شدند * همچو عشق و درد و دل همدم شدند
گفت با قيدار آن پير زمان * چون كشيدى در ره اين بار گران
رنگ و روى و گونهات گشته گواه * كه به سختيها سپردستى تو راه
چونى اى حمّال بار بس گران * حمد لله كه رسيد اين جان به جان
شاد باش و خرّم و آزاددل * چون نگشتى غرق اندر آب و گل
از چه محزونى تو اى بگزيده يار * گشت گريان آن زمان قيدار زار
گفت زان محزونم اى جان پدر * كه ز رويم رفت آن نور قمر
نور رويم رفت در روى زنى * دارد اكنون آن زن از من جوشنى
گفت يعقوب آن زن از اولاد كيست * كه كنون داراى آب زندگىست
هست از اولاد اسحاق نبى * يا كه هست او از قبيلهء اجنبى
گفت هست آن زن عرب اى سرفراز * جُرهميه است آن عروس پاكباز
گفت يعقوب آن زمان اى « 2 » بو الوفا * اينچنين آمد ندا در گوش ما
كه محمّد در عرب پيدا شود * بس دلى كز عشق او شيدا شود
هامش
( 1 ) . س : گل .
( 2 ) . س : كاى .