آن امانت در بر آنها نرفت * كه خطا بر عهد و پيمانها نرفت
شاه بد قيدار در اقليم خود * او همىكردى حساب « 1 » نيك و بد
هم وصىّ باب و هم يزدانپرست * بود در دستش همه بست و شكست
خوبروى و پهلوان بود آن سوار * شيرمردى بود در هر كار و بار
نور احمد از جبينش تافتى * گيسوان از بهر صيد او بافتى
صيد صورت نيز كردى آن دلير * فرد و تنها صيد كردى همچو شير
جنّيان آراستندى قد راست * تا كه صيد او شوند از روى خواست
بر سر راهش نشستندى « 2 » چو حور * تا كه بربايند از قيدار نور
تحفهها و ميوههاى آبدار * بر سر ره مىنهادند آشكار
فاش گفتندى كه ما شهزادهايم * از براى خدمتت استادهايم
از فلان ملك آمديم اى پادشاه * اى خليل وقت در ما كن نگاه
چونكه از آل خليلى اى جوان * در پناه خويش آور ميهمان
اكرموا الضّيف اى پسر از حق شنو * بهر مهمان جان و دل كن در گرو
ما غريب و عاشق روى توايم * همچو گردى بر سر كوى توايم
گر شدى مايل بديشان در زمان * جملهء اعضاى او گشتى زبان
كه ميا در كوى رحم اى محتشم * تو شهى همسر مشو با آن حشم
اين امانت جاى خود بايد سپرد * درّ شاهى هان مكن بيهوده خرد
نورناك احمدى و آل خليل * درمياور سر به پاى هر ذليل
چون ز اعضاى خود اشنيد آن صدا * روى دل بنهاد در ملك تُقى
جنّيان بگذاشت اندر نار و سوز * زانكه با او بود آن خورشيد روز
ليك كردى صيد صورت گاهگاه * صيد كردن لازم تخت است و جاه
ناگهان در وقت ذبح وحش و طير * گوش او بشنيد يك گلبانگ خير
كه چو ما را مىكشى اى مير صيد * مىرهد ارواح ما از بند و قيد
وقت كشتن قيد را تكبير گو * كه همىيابيم ذوق از نام هو
هامش
( 1 ) . س : عقاب .
( 2 ) . س : نشستند .