عقد كرد او دخترى وَهّاله نام * دختر حارث بد آن داراى جام
باز از ايشان در وجود آمد يقين * صورت قيدار « 1 » آن نورين جبين
در جمال و حسن بود او بىمثال * اى خوشا حسنى كه نپذيرد زوال
حسن و خلقش همچو ابراهيم بود * در ملاحت شهرهء اقليم بود
هركه ديدى رويش افتادى به خاك * دور او پيدا شده اين جيب و چاك
در جبلّت انبيا و اوليا * دايما باشند با نور و بها
باقيان گر تابع ايشان بوند * حاش للّه كه سيهرو مىشوند
هركه او ماليده شد چون توتيا * گم شود در چشم و انوار صفا
گم شويد اى رهروان در پيش دوست * تا بنوشيد آنچه در جام و سبوست
ذكر باده وسوسه آرد مدام * جام باده در كف آور اى غلام
زانكه باده مرد را بى خود كند * مست بىخود محرم جانان شود
هركه بىخود نيست نامحرم بود * زنده با مرده كجا همدم شود
گر نگه دارى نفس اى خوبرو * كى روى همچون گدايان كو به كو
وارهى از چنگ افلاس و عمل * چون بيابى گنج معنى در بغل
چون شوى تو پاك از نور نفس * در زمانه چون تو نبود هيچكس
با تو بسپارند مخزنهاى شاه * بلكه گردى شاه دور اى نيكخواه
چونكه شد قيدار سلطان مراد * زود اسماعيل تابوتش بداد
عهد ازو بستد ولى اندر زمان * كه نگهدارد امانت همچو جان
نور پاك شاه و سلطان رسل * گاه چون مُل داردش گاهى چو گل
نطلبد جز خوبرويى پاك كيش * زانكه خوبانند مرهمهاى ريش
آنچنان پنداشت قيدار اى پسر * كه بود در بحر اسحاق آن گهر
خواست از اولاد اسحاق شهير * دخترى پاكيزه و خوب ستير
دختر از قيدار آبستن نشد * نور دل در خاك و باد تن نشد
اينچنين نقل است كان قيذار راست * از بنى اسحاق يك صد زن بخواست
هامش
( 1 ) . ملك 2 : قيذاز .