گفتهاند آن چابكان راهدان * با من اى داراى نور شاه جان
كه ز تو بستانم آن عهد اى پسر * كه چنين فرمود حق با بو البشر
كه نگه داريد آن خورشيد جان * تا جهان روشن شود از نور آن
حاضر سر باش اى چابكسوار * هان مرو در خواب غفلت زينهار
بو كه اينبار امانت بسپرى * تا شوى روسرخ روز داورى
اى پسر زنهار با نيكان نشين * روى و راى و كوى نااهلان مبين
با اصيلان زمان پيوند كن * راه بىشرم و حيا دربند كن
رو طلب كن سير چشمى « 1 » حقشناس * كه تواند كرد نيك از بد قياس
از اراذل همچو تير و تيغ تيز * گر ببينى زود در كنجى گريز
عقد با خوبان كن اى داراى گنج * تا كه از زشتان نبينى درد و رنج
زانكه از زشتان نزايد غير زشت * نور خوباناند حوران بهشت
بعد از آن او را ببرد اندر ثبير * تا كند چشمش بصير و دل خبير
پارهء ابر سفيد آن جايگاه * گشت پيدا همچو در شب روى ماه
مشك مىباريد از آن ابر سفيد * پشگ چون بيند كسى كان مشك ديد
عهد از اسماعيل بستد آن زمان * تا رود در راه تقوى آن جوان
اى اخى ، در اوّل كتاب گذشت كه در هر عضو حضرت سيّد انبيا محمّد مصطفى صلّى اللّه عليه و على آله و سلّم ، نوريست ، و آن نور در هرجا كه مىتابد خاصيّتى مىبخشد و دايم الاوقات كارش اين است . تو مپندار كه آن نور كه در پيشانى ابراهيم عليه السّلام بود و به اسماعيل عليه السّلام پيوست ، اسحاق را عليه السّلام از آن بهره ندادند .
و ليكن اسماعيل عليه السّلام دو نور دارد : يك نور كه در پيشانى داشت آشنا و بيگانه مىديدند و نور ديگر در جان اسماعيل بود و به اهل غيب مىتابيد ، كه جان اسماعيل از آن نور پرورش يافت و آن نور كه در مجموع اعضاى اسحاق عليه السّلام بود قدرت ظهور نداشت . شرح اين انوار در نظم گفته شود . تو بدان كه مصطفى صلّى اللّه عليه و على « 2 » آله و سلّم قدرتى دارد كه هيچيك از انبيا نداشتند ، از بهر آن قدرتش قايم « 3 » فرد است .
هامش
( 1 ) . س : چشم .
( 2 ) . س : اين كلمه را ندارد .
( 3 ) . ملك و س : و دايمست