بوى خوش و ازواج بهر انس دل * كه در ايشان گشته نورم منتقل
تا ستون و لنگر جسمم شوند * زانكه آنها پاسبانان تناند
امّت و اصحاب برگ و بال او * ميوهء او عترت است و آل او
جمله بر جاى خود است آن زرد و آل * زان نىاند آزرده دل ، اهل وصال
كس نديدهست آفتاب بىشعاع * گوش بايد گوش از بهر سماع
چشم بهر ديدن است اى ديدهور * پاى نبود ليك « 1 » باشى چون حجر
عقل نبود چون كنى فهم حيات * عشق نبود چون روى در بحر ذات
هيچ خارج نيست در بازار حق * از خروج و رقص برگردان ورق
آن ورق در پيش اطفال اوفكن * خويش را در خلوت حال اوفكن
در درون و اصل بىقال و قيل * نى رسل مىگنجد و نى جبرئيل
ليك نادر گنج مىآيد به دست * مست داند شيوهء مستان مست
ذكر اصحاب و پيمبر گوش كن * جان و دل پيش آر و لب خاموش كن
نيستم من خوشهچين و خردهبين * كه حياتم باشد از نفع زمين
بر جگر دارم دوصد داغ از امير * گشته چشم من از آن سوزش بصير
آنچه مىبينم همىگويم به تو * ليك اندر پردههاى تو به تو
مىروم سوى خليل آتشين * تا ز ملّت گويم و از كيش و دين
بود در پيشانى آن نار سوز * نور احمد دايما چون نور « 2 » روز
نور اسماعيل و اسحاق شكيل * هر دو مىتابيد از پشت خليل
نور سيما آينهء جانپرور است * نور پشت اى دوست ، زور پيكر است
نور احمد دايما چون آفتاب * نورها را جمله مىبخشيد تاب
نور احمد بود چون مه آشكار * در صباح و شام و در شبهاى تار
اهل و نااهل آن همىديدند فاش * دايم از روى خليل نورپاش
ساره گشتى گهگهى زار و حزين * بهر آن نور جبين نازنين
گفته بُد با او خليل گلعذار * كز تو خواهد گشت پورى آشكار
هامش
( 1 ) . س : لنگ .
( 2 ) . س : مهر .