تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 79

مساهمون:

ص٧٩
بوى خوش و ازواج بهر انس دل * كه در ايشان گشته نورم منتقل تا ستون و لنگر جسمم شوند * زانكه آنها پاسبانان تن‌اند امّت و اصحاب برگ و بال او * ميوهء او عترت است و آل او جمله بر جاى خود است آن زرد و آل * زان نىاند آزرده دل ، اهل وصال كس نديده‌ست آفتاب بىشعاع * گوش بايد گوش از بهر سماع چشم بهر ديدن است اى ديده‌ور * پاى نبود ليك « 1 » باشى چون حجر عقل نبود چون كنى فهم حيات * عشق نبود چون روى در بحر ذات هيچ خارج نيست در بازار حق * از خروج و رقص برگردان ورق آن ورق در پيش اطفال اوفكن * خويش را در خلوت حال اوفكن در درون و اصل بىقال و قيل * نى رسل مىگنجد و نى جبرئيل ليك نادر گنج مىآيد به دست * مست داند شيوهء مستان مست ذكر اصحاب و پيمبر گوش كن * جان و دل پيش آر و لب خاموش كن نيستم من خوشه‌چين و خرده‌بين * كه حياتم باشد از نفع زمين بر جگر دارم دوصد داغ از امير * گشته چشم من از آن سوزش بصير آنچه مىبينم همىگويم به تو * ليك اندر پرده‌هاى تو به تو مىروم سوى خليل آتشين * تا ز ملّت گويم و از كيش و دين بود در پيشانى آن نار سوز * نور احمد دايما چون نور « 2 » روز نور اسماعيل و اسحاق شكيل * هر دو مىتابيد از پشت خليل نور سيما آينهء جان‌پرور است * نور پشت اى دوست ، زور پيكر است نور احمد دايما چون آفتاب * نورها را جمله مىبخشيد تاب نور احمد بود چون مه آشكار * در صباح و شام و در شبهاى تار اهل و نااهل آن همىديدند فاش * دايم از روى خليل نورپاش ساره گشتى گه‌گهى زار و حزين * بهر آن نور جبين نازنين گفته بُد با او خليل گل‌عذار * كز تو خواهد گشت پورى آشكار
هامش
( 1 ) . س : لنگ . ( 2 ) . س : مهر .