تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 80

مساهمون:

ص٨٠
كه سيه‌مو باشد و فرخنده‌رو * ساره بُد خوشوقت از گفتار شو انتظار نور احمد مىكشيد * بر اميد مى ، جلابى مىچشيد ساره بسيار از خليل اشنيده بود * وصف آن نورى كه خالى بد ز دود زان طمع در نور احمد كرده بود * خود كه باشد كه نخواهد مفت سود ناگه آن سُرّيهء خوب جميل * كه بدى همخوابهء جان خليل شد امانت‌دار آن گنج روان * اين‌چنين بوده‌ست دايم در جهان كه هر آن كو بنده و مسكين بود * جان او با حشمت و تمكين بود گنج نى در خانهء ويران نهند * شير نى با كودك گريان دهند هيچ مشهورى نبيند ذوق حال * كه بود پيوسته جانش در و بال بندگان دارند اى خواجه حضور * كه نمىآيند در كوى غرور جز رضاى خواجه‌شان نبود خيال * اين بود سرمايهء نقد وصال ساره چون آن نور در هاجر بديد * مقنعه بر سينهء هاجر دريد موى خود بركند و زلف آشفته كرد * از فراق نور احمد گشت زرد در جهان اوفتاد وا ويلاى او * چون بديد او هاجر و سيماى او پيش ابراهيم شد سارهء خراب * كه سؤالم را بده اين دم جواب تو مرا در خواب كردى از خبر * كه بتابد از من آن نور بصر ازچه‌رو آن وعدهء تو شد خلاف * كه ز تو نشنيده‌ام هرگز گزاف گفت با ساره براهيم حزين * كه خدا بدهد مراد آن و اين وعدهء حق راست گردد دير و زود * نور آخر باشد اوّل نار و دود خون دل مىريخت ساره از دو چشم * كه ز ابراهيم و هاجر داشت خشم مويه كردى سارهء آشفته‌حال * خواب و خور بگذاشت از بهر ملال تا كه اسحاق نبى بنمود رو * اهل غيرت را بود اين فعل و خو غيرت و خشم و حسد اى بو الوفا * در مجرّد ره ندارد بىريا هركه او شد كدخداى اين جهان * در چه آزار افتاد اى جوان هركه مىخواهد كه باشد با حضور * گو به دنيا در مزن كوس ظهور چون درآمد وقت نقلان خليل * كه سپارد روح با ربّ جليل