كه سيهمو باشد و فرخندهرو * ساره بُد خوشوقت از گفتار شو
انتظار نور احمد مىكشيد * بر اميد مى ، جلابى مىچشيد
ساره بسيار از خليل اشنيده بود * وصف آن نورى كه خالى بد ز دود
زان طمع در نور احمد كرده بود * خود كه باشد كه نخواهد مفت سود
ناگه آن سُرّيهء خوب جميل * كه بدى همخوابهء جان خليل
شد امانتدار آن گنج روان * اينچنين بودهست دايم در جهان
كه هر آن كو بنده و مسكين بود * جان او با حشمت و تمكين بود
گنج نى در خانهء ويران نهند * شير نى با كودك گريان دهند
هيچ مشهورى نبيند ذوق حال * كه بود پيوسته جانش در و بال
بندگان دارند اى خواجه حضور * كه نمىآيند در كوى غرور
جز رضاى خواجهشان نبود خيال * اين بود سرمايهء نقد وصال
ساره چون آن نور در هاجر بديد * مقنعه بر سينهء هاجر دريد
موى خود بركند و زلف آشفته كرد * از فراق نور احمد گشت زرد
در جهان اوفتاد وا ويلاى او * چون بديد او هاجر و سيماى او
پيش ابراهيم شد سارهء خراب * كه سؤالم را بده اين دم جواب
تو مرا در خواب كردى از خبر * كه بتابد از من آن نور بصر
ازچهرو آن وعدهء تو شد خلاف * كه ز تو نشنيدهام هرگز گزاف
گفت با ساره براهيم حزين * كه خدا بدهد مراد آن و اين
وعدهء حق راست گردد دير و زود * نور آخر باشد اوّل نار و دود
خون دل مىريخت ساره از دو چشم * كه ز ابراهيم و هاجر داشت خشم
مويه كردى سارهء آشفتهحال * خواب و خور بگذاشت از بهر ملال
تا كه اسحاق نبى بنمود رو * اهل غيرت را بود اين فعل و خو
غيرت و خشم و حسد اى بو الوفا * در مجرّد ره ندارد بىريا
هركه او شد كدخداى اين جهان * در چه آزار افتاد اى جوان
هركه مىخواهد كه باشد با حضور * گو به دنيا در مزن كوس ظهور
چون درآمد وقت نقلان خليل * كه سپارد روح با ربّ جليل
مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 80
مساهمون: پير جمال الدين محمد اردستانى
ص٨٠