تا نيايى خشمگين اندر مصاف * واگذارى گفتوگوى اختلاف « 1 »
پيش اهل شرع بنهى آن مقال * خوش بنوشى اين شراب از جام حال
ذكر آن شاه كُل و اصحاب او * زان كنم اندر ميان چارسو
تا غريبان بشنوند اين داستان * رخت بسپارند پيش راستان
ورنه من با آن بد و نيكم چه كار * چشم من هرگز نديده غير يار
اين نداى گوشهاى محرمانست * كه دليل عاشقان بىنشانست
اين بنتوان گفت در بازار شهر * زانكه كج مىگردد اين افلاك دهر
تا نبيند كس جمال راستان * راست نتوان گفت حال راستان
آنچه گنجد در حروف و گفتوگو * هست نعت زلف و خال و رو و مو
آنكه در بتخانه با بت روبروست * خوش حريف باده و جام و سبوست
فارغ از راه است و زاد و كاروبار * كى گلاب اندر شود ديگر به خار
بهر اين افتادگان مست سست * مىسپارم گهگهى نقل درست
در مثال « 2 » آرم ره اصحاب و شاه * تو زمانى گوش شو اى مرد راه
تا ببينى نيك و بد بر جاى خود * تا نميرى در چه كين و حسد
تو محمّد را درختى دان بلند * كه همىبخشد ثمار دلپسند
طوبى بىريشه و بىبرگ و بال * بس محال است و محال است و محال « 3 »
روى در حال آر و بگذار آن محال * خوش درآ در بحر و درياى زلال
بىغرض شو تا كه يا بى آگهى * همره ياران شو ار مرد رهى
رو به آب انداز فىالجمله كتاب * سر ز امر و رأى بينايان متاب
مشنو از بازى حديث راستان * تو به گوش دل شنو اين داستان
فى المثل گفتم كه طوبى در نعيم * دست و برگش چون نباشد اى سليم
شاخ و بال اوّل بود آنگه ثمار * هيچ ديدى تو شكوفه بر منار
بيخ و ريشهء مصطفى تو بىگمان * در كتاب اللّه چون ازواج دان
كه چنين فرمود آن كان صفا * كه گزيدم من در اين دار شما
هامش
( 1 ) . س : گوى و اختلاف .
( 2 ) . س : در ميان .
( 3 ) . س : آن محال .