اى خليل جانكباب دلحزين « 1 » * ملتت بگزيند آن سلطان دين
نالهها از عشق مشتاقان كند * ذكر سرمستان بىسامان كند
چونكه نارت گُل كند آن نور پاك * رو به اسماعيل آرد سهمناك
تا نترساند خيالش را به تيغ * تا نماند آفتابش زير ميغ
زو منوّر گردد اصلاب شما * نيك بنگر در نهاد آن ضيا
كه همه خيرات و اكرام و حضور * كردهام مجموع در آن نور نور
من ورا مبعوث گردانم به تيغ * پيش خورشيدش نهاستد هيچ ميغ
چار سهم از باغ خلد دلنواز * امّتش را دادهام با عزّ و ناز
گفت ابراهيم آنگه با خداى * كه همىبينم ابا آن رهنماى
صورتى چند اى كريم بردبار * در مقابل وز يمين و از يسار
كيستند آن نوريان باقرار * كه همىبينم من آنها استوار
آمد از حضرت نداى جانگداز * كه مپرس از حال محمود و اياز
عاشقاناند آن همه آوارگان * كرده سوز عشقشان بىخانومان
خانومان بر باد داده بهر دوست * آتش اندر جان زده بدريده پوست
خويش را بگذاشته فىالجمله پاك * ريخته بر فرق هستى خون و خاك
مال و نام و ننگ و جان درباخته * با حبيب ما به دل درساخته
كرده ويران خانهء اجداد خويش * خوش نهاده سر برِ استاد خويش
اى خليل آن پاكبازان حزين * جمله انصار و مهاجر دان يقين
كه دل از ملك فنا بركندهاند * نفسها را كشته و دل زندهاند
تو مگو كه در زمان زندگى * مؤمنان آموختند اين بندگى
جنس با جنس اى پسر در منزلات * جمله اندر ذات امّا بىصفات
عشق مىورزند « 2 » باهم در نهان * زان نهان باشند دايم عاشقان
تو بده انصاف و دل پركين مكن * مركب كبر و جدل بر زين مكن
تا بدانى شمهاى احوال خويش * بو كه بنهى مرهمى بر جان ريش
هامش
( 1 ) . س : دل كباب جان حزين .
( 2 ) . س : مىبازند .