صاحب آيات باشد آن قباد * او بشارت آورد سوى عباد
ياد روى و موى او سوگند ماست * كه نگردد كج يقين آن قد راست
سير او در باطن پاكان بود * مسكنش در جان غمناكان بود
بعد از آن بنمود حق هم با خليل * آن دو زلف پرخم و روى نبيل « 1 »
آنكه آدم را نمود اندر نخست * با خليل خويش بنمود آن درست
گفت ابراهيم با ربّ جليل * كه همىبينم عجب حسنى جميل
اين چه قدّ است و چه روى است و چه جان * كه ز رويش گشته نورين صد جهان
اين چه شاهست اينكه با تيغ و سنان * مىدواند اسب در ميدان جان
حق ندا فرمود آنگه با خليل * كه حبيب ماست آن شاه جميل
احمد است آن سرور پيغمبران * آفريدم نور او پيش از جهان
نام او پيش از زمين و آسمان * ما روان كرديم پيدا و نهان
بود آدم در ميان جسم و روح * كه به دو داديم مفتاح فتوح
تو ابا آدم بدى در آبوگِل * كه بُد او اسراردان جان و دل
اى خليل پاكباز پاكبين * نور او چون آب اندر خاك بين
در تو جارى گردد آن روح همه * كه شبان است او و عالم چون رمه
كه « 2 » ز خاك و باد و نار و آب صاف * هست در اسرار مردم اختلاف
گر نباشد حاكمى اندر ميان * آهوان از گرگ كى يابند امان
ما نشان خويش با او دادهايم * ما نهان با او بسى مىخوردهايم
گنج خود در جان او بنهادهايم * هرچه دست او كند ما كردهايم « 3 »
او حبيب ماست بىشك تو خليل * روى تو از مهر او گردد جميل
صلب تو منزلگه آن جان بود * تا گلت از نار او خندان بود « 4 »
آتش عشقش برافروزم يقين * تا جدا گردد ز نورش كفر و دين
تا بماند ملّت تو تا ابد * عاشقان را باشد آن ملّت سند
تا كه هركو چون تو در آتش رود * همچو گل در كورهء دل غش كند
هامش
( 1 ) . س : جميل .
( 2 ) . س : گز .
( 3 ) . درس مصراعها جابجا آمده است .
( 4 ) . س : شود .