هود صالح چون شد از آن نور صاف * خواست تا آيد چو مردان در مصاف
تا ستون ملك و مهر دل شود * هم قلاووز « 1 » ره مشكل شود
هم رفيقى خواست تا تاند سپرد * زانك سردارى نباشد كار خرد
پيشوايى كار پاكان است و بس * ذكر پاكان مىرود اى بو الهوس
باده در جام است و ساقى در حضور * حيف باشد گر كنم ذكر ستور
گرنه نور روى ساقى ديدمى * پردههاى غافلان بدريدمى
شيد مكر و رزق ان « 2 » دلمردگان * آشكارا كردمى اندر جهان
حاليا هود آورم اندر ميان * تا امانت بسپرد در جان جان
تا كه نور مصطفى تابان شود * جسم و جان عاشقان رقصان شود
هود ميشاصا به خلوتگاه برد * با نكاح و عقد دل با جان سپرد
فالغ پاكيزه آمد در مزاد * باز از فالغ دگر شالَخ بزاد
باز اشروع لطيف آمد پديد * ديگر از اشروع ارغو بردميد
پور ارغو نام وى ناخور بود * در جبين جملهشان آن نور بود
باز از ناخور تارخ رو نمود * پور تارخ ، خواجه ابراهيم بود
چونكه ابراهيم آمد در وجود * شد جهان كفر ازو كور و كبود
نار خوى نور بگرفت آن زمان * خارها گل گشت در باغ جنان
يك علم از نور مشرق سركشيد * يك علم از سوى مغرب شد پديد
جملهء عالم منوّر شد از آن * مُهر ملّت گشت پيدا آن زمان
در سماى دنيى پرداغ و درد * حق ستونى از زمرّد پاى كرد
بىدهان و بىزبان « 3 » از آن ستون * مىرسيد آواز نرم بس حزون
كه ملايك زان صدا رقصان شدند * كوس وجد و حال در عالم زدند
گرد بر گرد ستون با صدا * بود خطّى با صفاى پربها
اين نوشته بود بر اطراف آن * كه مكمّل گشته نور جان جان
نور احمد كرده دنيا آبناك * نور احمد سبز كرده سنگ و خاك
هامش
( 1 ) . قلدوز .
( 2 ) . س : شيد و زرق و مكر آن .
( 3 ) . س : بىزبان و بىدهان .