تا از آن جمعيت بىريب و شك * گشت پيدا روى زيباى لَمَك
آن لَمَك پورى قوى بود و بلند * زلف او حورى كشيد اندر كمند
حور خواندم دختر قَينُوس نام * كه لَمَك از صورت او يافت كام
دخترى قينوس نام آن زورناك * در نكاح آورد بهر نور پاك
نوح از آن يار قوى دل شد پديد * تا كند پيوند با نور جديد
پس لَمَك با نوح اندر وقت كار * گفت مىبينم در اين ليلت نهار
نور جان جان قرين جسم تست * بهر آن آشوبها با اسم تست
بايد آن نورى كه دارى در نظر * پاك بسپاريش اى جان پدر
كاينچنين با باب ما گفته خدا * باب باب اين امر آمد تا به ما
فكر كن ، خوش درنگر ، در باب خويش * جاى آور اى پسر آداب خويش
هان نبينى در خود آن نور لَمَك * هم نگويى كه منم پور لَمَك
حاضر خود باش و فكر كار كن * خاك اندر ديدهء انكار كن
گر هزاران سال باشى در جهان * بايدت رفتن به ملك جاودان
ملك باقى بهر فانى در مباز * زود بركن بيخ كبر و شاخ آز
نوح چون از نصح شد محكم چو كوه * نور احمد خواست كآيد در شكوه
نوح آمد در ميان ششدره * تا درآيد در كنارش عَمدره
دخترى بد عَمدْرهنام آن زمان * كه به عقد آورد نوح پهلوان
جمع شد با او و آمد سام باز * تا شود او نيز بحر و كان راز
چونكه پيدا كرد عقل و گوش هوش * سام با ميثاق و پيمان شد خموش
در خموشى نور دل آمد به جوش * عشق از آن پيوسته مىآرد خروش
كه فغان عشق باشد پردهپوش * كر شود با اين فغان سركهفروش
عشق باشد پردهء اسرار دل * عشق باشد حاكم بازار دل
گر شوى تو عارف غوغاى عشق * جان كنى قربان تو در صحراى عشق
عشق چون بىمسكن و مأوى بود * لاجرم غوغاش در صحرا بود
صورت عشق ار بُدى پيدا و فاش * كس نرفتى بر سر كوى معاش
سام بد القصّه اندر جستوجو * تا كند بادهء حقيقت در سبو
مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 73
مساهمون: پير جمال الدين محمد اردستانى
ص٧٣