تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 72

مساهمون:

ص٧٢
آفتاب نور احمد شد عيان * فاش شد حسنش چو مه اندر شبان چون نشان مردى از نوش خموش * گشت پيدا سرّ مىآمد به جوش شيث بگرفتش چو شير اندر زمان * تا كند در گردنش بند گران پيش خود بنشاند آن آرام‌دل * كرد با وى ذكر نور و نار و گِل ذكر عهد و راز پيمان بازگفت * تا نبازد خويش در بازار مفت تا ستد او نيز عهد از پور خويش * تا ببيند نور حق در زور خويش بلكه زور خويش پيش نور دوست * مىدرآرد در نظر مانند پوست تا نباشد خودنماى و خودپرست * تا شود بىخويش چون مستان مست تا نبيند صورت و نقش جهان * تا نگردد پيشواى ابلهان تا كه با پاكان نشيند روز و شب * تا ننوشد شربت رنج و تعب چون انوش از باب خود آگاه شد * با نصيحتهاى برّ همراه شد آن نصيحت كرد زاد راه خويش * بىنصيحت كس نشد آگاه خويش نوش چون آن جام شيرين نوش كرد * حلقهء پند پدر در گوش كرد بعد از آن قينان ز نوش آمد پديد * آن امانت در بر قينان رسيد نوش بستد عهد از فرزند خود * پيش چشمش داشت راه نيك و بد باز قينان روى مهلائيل ديد * كرد با او ذكر ارشاد و رشيد باز مهلائيل آن شطرنج و نرد * در كنار نطفهء خود برد كرد پور مهلائيل آن برد بهار * به زوره آورد چون گل در كنار با نكاح و عهد « 1 » حق با او نشست * تا كه او نيز از امانت بازرست بعد از آن ادريس از ايشان شد جدا * از رخش مىتافت نور مصطفى چونكه ادريس منوّر شاه شد * بَرد با او يك نفس همراه شد گفت با او رازهاى گفتنى * تا كند سوراخ دُرّ سفتنى تا نگردد با شياطين دربه‌در * تا بگيرد منبر و جاى پدر باز ادريس و بَروخا با نكاح * پيش هم رفتند از بهر فلاح
هامش
( 1 ) . س : شرع .