آفتاب نور احمد شد عيان * فاش شد حسنش چو مه اندر شبان
چون نشان مردى از نوش خموش * گشت پيدا سرّ مىآمد به جوش
شيث بگرفتش چو شير اندر زمان * تا كند در گردنش بند گران
پيش خود بنشاند آن آرامدل * كرد با وى ذكر نور و نار و گِل
ذكر عهد و راز پيمان بازگفت * تا نبازد خويش در بازار مفت
تا ستد او نيز عهد از پور خويش * تا ببيند نور حق در زور خويش
بلكه زور خويش پيش نور دوست * مىدرآرد در نظر مانند پوست
تا نباشد خودنماى و خودپرست * تا شود بىخويش چون مستان مست
تا نبيند صورت و نقش جهان * تا نگردد پيشواى ابلهان
تا كه با پاكان نشيند روز و شب * تا ننوشد شربت رنج و تعب
چون انوش از باب خود آگاه شد * با نصيحتهاى برّ همراه شد
آن نصيحت كرد زاد راه خويش * بىنصيحت كس نشد آگاه خويش
نوش چون آن جام شيرين نوش كرد * حلقهء پند پدر در گوش كرد
بعد از آن قينان ز نوش آمد پديد * آن امانت در بر قينان رسيد
نوش بستد عهد از فرزند خود * پيش چشمش داشت راه نيك و بد
باز قينان روى مهلائيل ديد * كرد با او ذكر ارشاد و رشيد
باز مهلائيل آن شطرنج و نرد * در كنار نطفهء خود برد كرد
پور مهلائيل آن برد بهار * به زوره آورد چون گل در كنار
با نكاح و عهد « 1 » حق با او نشست * تا كه او نيز از امانت بازرست
بعد از آن ادريس از ايشان شد جدا * از رخش مىتافت نور مصطفى
چونكه ادريس منوّر شاه شد * بَرد با او يك نفس همراه شد
گفت با او رازهاى گفتنى * تا كند سوراخ دُرّ سفتنى
تا نگردد با شياطين دربهدر * تا بگيرد منبر و جاى پدر
باز ادريس و بَروخا با نكاح * پيش هم رفتند از بهر فلاح
هامش
( 1 ) . س : شرع .