تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 71

مساهمون:

ص٧١
آدم آنگه شيث را تلقين فزود * هرچه چشمش ديده بُد با او نمود وانچه در دل داشت در جانش نهاد * سرّ پنهان بود ، پنهانش بداد غير تلقين زبان اى ساده‌مرد * هست تلقينى دگر با عشق و درد گر چو شيث و آدم اين باور كنى * سدّ خويش و يار از بُن بركنى ور چو شيطان سركشى اى بو الفضول * كى ببينى سرّ حق اندر رسول بستدند از شيث آنگه عهد راست * تا كند اعمال بر دستور خواست مُهر كرد آن دم صحيفهء جبرئيل * كه چنين بد خواهش ربّ جليل بعد از آن تشريفى از باغ بهشت * بهر شيث آورد و بىآزار كشت شيث چون سرهنگ گشت و شد امام * در نكاح آورد مخوائيله نام « 1 » همچو حوّا بود با حسن و جمال * در طهارت نيز بد بس بىمثال بُد خطيبش جبرئيل رازدان * هم ملايك شد گواه آن نشان غير آدم در ولايت كس نبود * كه ولى باشد در آن ميدان سود ديگر آن هر دو امانت‌دار شاد * در بر هم كرد با عيش و مراد در ميان قبّهء ياقوت زرد * مشترى با زهره هم آغوش كرد چون شدند آن طالبان مست و خموش * در ميان افتاد ديگر بانگ نوش نوش شيث اندر شكم آمد به جوش * كه ز جوشش گشت عالم پرخروش كه روان شد آب اندر جوى ما * شاه شاهان خيمه زد در كوى ما بادهء صافى كنون در جام ماست * كوس عزّ و سلطنت بر بام ماست مىرسيد آوازها از چپ و راست * كامشب آن بدرروان مهمان ماست يك زمان بگذار اى دل اين خروش * تا هلال ما نبيند غير روش بعد از آن ، آن همسر شيث غيور * پرده در پنهان نشاندندش چو نور زانكه شيطان در خلايق اى فقير * راه دارد همچو مايه در خمير هركه پنهان شد ز خلق ناصبور * گشت از شيطان و از وسواس دور تا در آن خلوت انوش پرده‌سوز * روى را بنمود همچون قرص روز
هامش
( 1 ) . ملك 1 و 2 : مخوائيله و محويلة .