پيشتر كين مرغ جان پران شود * بهتر آن باشد كه دل خندان شود
بعد از آن گفتند حق مطلوب تو * داد از بهر تو و محبوب تو
تا كه نطفهء پاك احمد در برت * سبز گردد سايه آرد بر سرت
كه خداوند بزرگ بىمثال * جوهرى داده به حوّا دين حال
تا نگه دارد نهان ، مانند گنج * گرچه يابد بهر اين گنجينه ، رنج
شيث باشد نام آن نور قمر * باب جمله انبيا شد آن پسر
بعد از آن خوردند آن ميوهء حلال * پيش هم رفتند بىخوف و ملال
نور نور شيث در حوّا خزيد * گشت آدم از امانت روسپيد « 1 »
سرخ و رنگين شد رخ حوّا چو گُل * همچو مخمورى كه نوشد جام مل
چونكه حوّا حامل آن نور شد * آدم از حوّا به صحبت دور شد
زانكه مردان بهر آز نفس خويش * پا برون ننهند از پرگار كيش
باادب باشند و با شرم و حيا * تا برند از چابكى ، گوى وفا
تا خليفهء حق شوند و يار حق * وارهند از زحمت حرف و ورق
چونكه نور قادر حالآفرين * گشت در حوا مكمّل اى امين
در ميان او و شيطان رجيم * گشت پيدا يك حجابى مستقيم
بود محبوس آن لعين فتنهجو * تا كه شد شيث امين رازجو
ناله مىكرد و نبودش هيج سود * كه ز نار خويشتن بد غرق دود
هركه باشد نيكخواه مردمان * شادمان باشد دلش در دو جهان
وانكه بدخواه و بدانديش است فاش * در تك ويل است منزلگاه و جاش
چونكه بالغ گشت شيث نامور * ديد آدم نور خود در آن پسر
ديد نور مهر دل در روى او * كرد سجدهء شكر ، بر ابروى او
دست آن فرزند خود بگرفت و گفت * كه خدايت داد بىشك گنج مفت
با من مشفق بيا كه رهبرم * تا ترا در حوض اعظم افكنم
برد روز ديگرش تا پيش آب * خوش بود در آب عكس آفتاب
هامش
( 1 ) . س : روسفيد .