حق تعالى « 1 » نور پاك مصطفى * كرده خوش دربند و زنجير وفا
تا تو دربند وفا باشى مدام * مركب سركش درآرى در لجام
اين همه گفت و شنيد از بهر آنست * تا بدانى تو كه ، كه جسم و كه جانست
بشنو اين نقل صحيح بىخلاف * فاش همچون تيغ مصرى بىغلاف
چونكه آدم كدخدا شد در جهان * حق فرستادش پيامى خوش ، عيان
كان صفى متّقى توبهكار * هان كه تا ديگر نگردى شرمسار
چون گناهت عفو كردم اى غريب * نرم شو چون خاك در پيش اديب
تا كه نورى همچو گنج بىنشان * با تو بسپارم چو خورشيد عيان
تا تو گردى خوش غنى از بود آن * محتشم گردى يقين از سود آن
آدما آن نور اندر جان تو * هست همچون باده در پيمان تو
آدما تو چون صدف دردانه او * باده او و ساغر و پيمانه او
آدما اين نور پاك بىنظير * مايهء جانهاست ، چون جانش پذير
آدما شاهيست آن سلطان روح * كه بدست اوست مفتاح فتوح
يك دو روزى بيش نبود در برت * تا شود عالم روان و پيكرت
در جبينت جا كند همچون قمر * تا تواند رفت بر برج دگر
همچو خورشيد او كند سير بلند * كس نتاند كش درآرد در كمند
همچو ضيفش بين ازو غافل مشو * جان و دل در پيش پايش كن گرو
كدخدايى تو امانتدار باش * پاسبانش باش و شب بيدار باش
گفت آدم كاى عليم هر نهان * درپذيرفتم من اين گنج گران
بعد از آن كرّوبيان معتمد * با ملايك آمدند افزون ز حد
تا گواه عهد و آن پيمان شدند * غنچهها در باغها خندان شدند
نور احمد شعله زد چون آفتاب * بر فراز انبياء ذو لباب
با وديعت آن زمان جمع رسل * آشنا گشتند در اسرار قل
جمع ديگر انبياى بىكلام * جمله اندر پشت آدم در سلام
هامش
( 1 ) . س : گفت .