تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 67

مساهمون:

ص٦٧
حق تعالى « 1 » نور پاك مصطفى * كرده خوش دربند و زنجير وفا تا تو دربند وفا باشى مدام * مركب سركش درآرى در لجام اين همه گفت و شنيد از بهر آنست * تا بدانى تو كه ، كه جسم و كه جانست بشنو اين نقل صحيح بىخلاف * فاش همچون تيغ مصرى بىغلاف چونكه آدم كدخدا شد در جهان * حق فرستادش پيامى خوش ، عيان كان صفى متّقى توبه‌كار * هان كه تا ديگر نگردى شرمسار چون گناهت عفو كردم اى غريب * نرم شو چون خاك در پيش اديب تا كه نورى همچو گنج بىنشان * با تو بسپارم چو خورشيد عيان تا تو گردى خوش غنى از بود آن * محتشم گردى يقين از سود آن آدما آن نور اندر جان تو * هست همچون باده در پيمان تو آدما تو چون صدف دردانه او * باده او و ساغر و پيمانه او آدما اين نور پاك بىنظير * مايهء جانهاست ، چون جانش پذير آدما شاهيست آن سلطان روح * كه بدست اوست مفتاح فتوح يك دو روزى بيش نبود در برت * تا شود عالم روان و پيكرت در جبينت جا كند همچون قمر * تا تواند رفت بر برج دگر همچو خورشيد او كند سير بلند * كس نتاند كش درآرد در كمند همچو ضيفش بين ازو غافل مشو * جان و دل در پيش پايش كن گرو كدخدايى تو امانت‌دار باش * پاسبانش باش و شب بيدار باش گفت آدم كاى عليم هر نهان * درپذيرفتم من اين گنج گران بعد از آن كرّوبيان معتمد * با ملايك آمدند افزون ز حد تا گواه عهد و آن پيمان شدند * غنچه‌ها در باغها خندان شدند نور احمد شعله زد چون آفتاب * بر فراز انبياء ذو لباب با وديعت آن زمان جمع رسل * آشنا گشتند در اسرار قل جمع ديگر انبياى بىكلام * جمله اندر پشت آدم در سلام
هامش
( 1 ) . س : گفت .
مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 67 | پير جمال الدين محمد اردستانى / سيد ابو طالب مير عابدينى