اين گذرگاهى است جاى ايست نيست * آنچنان كن كه انبيا كردند زيست
هرچه معلومت شود فعل آر زود * ورنه آن نورت شود فى الحال دود
در نهاد صورت و حرف و كلام * زندگىاى هست در امر و پيام
تو درآ در جادهء پيغمبران * تا ببينى سرّ صورتها عيان
درپذير آيات تا دانا شوى * تا بصير خلقت اشيا شوى
تا توانى نطفه در ارحام پاك * بسپرى چون گنج در اسرار خاك
تا نيابد نطفهات آلودگى * تا در اولادت بود آسودگى
هر بُن مويى كه دارى در بدن * مايل چيزى است اى پيمانشكن
قاضى آن باش و خود جاهل مكن * زور دارى خويش را كاهل مكن
تا نميرى دم مزن از جبر « 1 » و حال * زشت باشد حاكم بازار لال
مست حيران لال باشد دور نيست * عذر لنگ از چارپا دستور نيست
ره درآ و خويشتن را گم مكن * چون سرى زنهار خود را دُم مكن
چشم از صورت بدوز اى مير روز * بهر شب شمع و چراغى برفروز
دوستى با هرچه دارى اى فلان * صورتش مىبين و اسرارش بدان
سرّ حق در جان معشوقان نهانست * حسن صورت نور و نقش آن نشانست
هركه با آن نقش و صورت شد قرين * شد بعيد از سرّ حق تا يوم دين
تو دل معشوق در قبض خود آر * تا كه آرد صورت خود در كنار « 2 »
هيچ با آن صورت آميزش مكن * عشق و ميل دل مكن از بيخ و بن
با حقيقت يار شو تا جان جان * محرمت سازد بهر فاش و نهان
كه غيور است آن تجلّى قديم * بىادب را افكند در خوف و بيم
فرعها چون ابر دان كاندر بهار * بهر جان تشنگان آيد كنار
چونكه باران تشنه را خندان كند * باد آيد ابر سرگردان كند
صورت معشوقه ابرى بيش نيست * نيست نزديك آنكه دورانديش نيست
دور مىگويم براى دوربين * دور نبود پيش چشم نوربين
هامش
( 1 ) . س : حبر .
( 2 ) . س : به كار .