تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 65

مساهمون:

ص٦٥
اين گذرگاهى است جاى ايست نيست * آن‌چنان كن كه انبيا كردند زيست هرچه معلومت شود فعل آر زود * ورنه آن نورت شود فى الحال دود در نهاد صورت و حرف و كلام * زندگىاى هست در امر و پيام تو درآ در جادهء پيغمبران * تا ببينى سرّ صورتها عيان درپذير آيات تا دانا شوى * تا بصير خلقت اشيا شوى تا توانى نطفه در ارحام پاك * بسپرى چون گنج در اسرار خاك تا نيابد نطفه‌ات آلودگى * تا در اولادت بود آسودگى هر بُن مويى كه دارى در بدن * مايل چيزى است اى پيمان‌شكن قاضى آن باش و خود جاهل مكن * زور دارى خويش را كاهل مكن تا نميرى دم مزن از جبر « 1 » و حال * زشت باشد حاكم بازار لال مست حيران لال باشد دور نيست * عذر لنگ از چارپا دستور نيست ره درآ و خويشتن را گم مكن * چون سرى زنهار خود را دُم مكن چشم از صورت بدوز اى مير روز * بهر شب شمع و چراغى برفروز دوستى با هرچه دارى اى فلان * صورتش مىبين و اسرارش بدان سرّ حق در جان معشوقان نهانست * حسن صورت نور و نقش آن نشانست هركه با آن نقش و صورت شد قرين * شد بعيد از سرّ حق تا يوم دين تو دل معشوق در قبض خود آر * تا كه آرد صورت خود در كنار « 2 » هيچ با آن صورت آميزش مكن * عشق و ميل دل مكن از بيخ و بن با حقيقت يار شو تا جان جان * محرمت سازد بهر فاش و نهان كه غيور است آن تجلّى قديم * بىادب را افكند در خوف و بيم فرعها چون ابر دان كاندر بهار * بهر جان تشنگان آيد كنار چون‌كه باران تشنه را خندان كند * باد آيد ابر سرگردان كند صورت معشوقه ابرى بيش نيست * نيست نزديك آنكه دورانديش نيست دور مىگويم براى دوربين * دور نبود پيش چشم نوربين
هامش
( 1 ) . س : حبر . ( 2 ) . س : به كار .
مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 65 | پير جمال الدين محمد اردستانى / سيد ابو طالب مير عابدينى