تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 63

مساهمون:

ص٦٣
باز آدم روى در آن نور كرد * خوش ، نظر در خانهء مستور كرد ديد اولاد مطهّر در سَرار * كه همىخواهست شد آن آشكار ديد ابراهيم اندر دست راست * در چپ اسماعيل با آن قدّ راست گر نمايد قامت او در جهان * بىنشان گردد جهان بانشان انبيا فىالجمله استاده برش * جان و دل بنهاده پيش پيكرش « 1 » گفت آدم با خداوند كريم * كه مرا بس باشد اين تاج عظيم كه بود آن باب جان فرزند من * شاكر است از تو دل خرسند من آدم آنگه خوش دعاى بانياز * خواند بر آن كان حلم و بحر راز وصف نور او ندارد خود كنار * درنيايد وصف او اندر شمار بهر گوش خلق اين تكرارهاست * بهر چشم دل بود آن قدّ راست كاندرين بازار دل تكرار نيست * زانكه گفت‌وگو بجز آزار نيست اهل عشق و درد دارند اين وقوف * كه همىگويند ذكر بىحروف ليك طفل اوّل خورد خون جگر * تا شود آن خون او شير و شكر تا تو باشى طالب و برگشته سر * روزىات نبود بجز خون جگر چون شوى سير از جهان و حاصلش * رو كه آزادى ز حقّ و باطلش عهد و ميثاقى كه نامش برده‌اند * انبيا بىشك به‌جا آورده‌اند متّقى شو تا نگردى زردرو * متّقى از جان و دل نه از رنگ و بو متّقى با قوّت و زورين بود * روى پاكان دايما نورين بود بشنو اين حرف از امام متّقين * آن حبيب يا ربّ العالمين گفت گفت آن سرور اهل تقى * رهنماى فاش و پنهان مصطفى كه چو شد آدم عيان از گرد خاك * ديد در خود نور من صافى و پاك نور و بود من چو گنج بىنشان * كرد در اسرار آدم حق عيان با نكاح و عقد و عهد محترم * تا به پشت باب و بطن مادرم نور من در صلب جاهل در نشد * زان درين آشفتگى ابتر نشد
هامش
( 1 ) . س : از بيت 6 تا 11 درس نيست .