باز آدم روى در آن نور كرد * خوش ، نظر در خانهء مستور كرد
ديد اولاد مطهّر در سَرار * كه همىخواهست شد آن آشكار
ديد ابراهيم اندر دست راست * در چپ اسماعيل با آن قدّ راست
گر نمايد قامت او در جهان * بىنشان گردد جهان بانشان
انبيا فىالجمله استاده برش * جان و دل بنهاده پيش پيكرش « 1 »
گفت آدم با خداوند كريم * كه مرا بس باشد اين تاج عظيم
كه بود آن باب جان فرزند من * شاكر است از تو دل خرسند من
آدم آنگه خوش دعاى بانياز * خواند بر آن كان حلم و بحر راز
وصف نور او ندارد خود كنار * درنيايد وصف او اندر شمار
بهر گوش خلق اين تكرارهاست * بهر چشم دل بود آن قدّ راست
كاندرين بازار دل تكرار نيست * زانكه گفتوگو بجز آزار نيست
اهل عشق و درد دارند اين وقوف * كه همىگويند ذكر بىحروف
ليك طفل اوّل خورد خون جگر * تا شود آن خون او شير و شكر
تا تو باشى طالب و برگشته سر * روزىات نبود بجز خون جگر
چون شوى سير از جهان و حاصلش * رو كه آزادى ز حقّ و باطلش
عهد و ميثاقى كه نامش بردهاند * انبيا بىشك بهجا آوردهاند
متّقى شو تا نگردى زردرو * متّقى از جان و دل نه از رنگ و بو
متّقى با قوّت و زورين بود * روى پاكان دايما نورين بود
بشنو اين حرف از امام متّقين * آن حبيب يا ربّ العالمين
گفت گفت آن سرور اهل تقى * رهنماى فاش و پنهان مصطفى
كه چو شد آدم عيان از گرد خاك * ديد در خود نور من صافى و پاك
نور و بود من چو گنج بىنشان * كرد در اسرار آدم حق عيان
با نكاح و عقد و عهد محترم * تا به پشت باب و بطن مادرم
نور من در صلب جاهل در نشد * زان درين آشفتگى ابتر نشد
هامش
( 1 ) . س : از بيت 6 تا 11 درس نيست .