در ميان اسم و جسم اندر مجوش * كه ندارد جاى بىشك حسن و خوش
بس لطيف است و غريب است و غيور * مىنمايد روى با نزديك و دور
جان نزديكان گدازد در حضور * وسوسه آرد چو برق از بهر دور
هركه نزديك است با مهر و وفا * باشد اندر بند زنجير بلا
گرنه در زنجير باشد شير مست * در زمان ناچيز سازد هرچه هست
تو روايت بشنو و بردار سود * سرّ آتش بين مخور بيهوده دود
ذكر مولود حبيب جان و دل * بشنو و بشناس سرّ آب و گل
همچو كعب عالم تورية خوان * بگذر از تقليد و تورية و گمان
توشه از تورية برگير اى فقير * ناظر قرآن شود قرآنپذير
تا دلت خرّم شود از سرّ حال * وارهى از گفتوگوهاى محال
عهد كن با من چو آدم با خدا * كه نگردى از حكايت پيشوا
تا نمايم در حكايت روى دوست * تا ببينى مغز اندر زيرپوست
حكايت [ سائلى آمد بر كعب عليم همچو خاك انبيا نرم و سليم ]
سائلى آمد بر كعب عليم * همچو خاك انبيا نرم و سليم
گفت كاى مشغول آيات خدا * گوش من از جانت مىيابد صدا
خوش درودى مىفرستى بر رسول * جان من مىيابد از ذكرت وصول
بازگو رمزى ز نور مصطفى * تا بيابد جان و جسم ما صفا
بازگو از خلقت آن نور پاك * تا ز شوق او كنيم اين جامه چاك
تو ز تورية آنچه ديدى بازگو * بهر خاكآلودگان رازجو
كعب روآورد با آن نقدجو * گفت در تورية ديدم اى عمو
كه به فرمان خدا پيك امين * خاك پاك آورد از روى زمين
شرق و غرب و زير و بالاى جهان * جمع كرد و باب ما زان شد عيان
بعد از آن جمع ملايك آمدند * دستها در خاك پاك اندر زدند
موضع قبر رسول باوقار * يك دو كف بردند زان نورين غبار