غسل دادندش در آن تسنيم جو * تا كه شد همچون خمير « 1 » مشكبو
بعد از آن در نهرهاى آن نعيم * غسل مىدادند ، تا شد مستقيم
چونكه صافى شد چو درّ بىغبار * همچو خور شد در جهانها آشكار
بحرها و آسمانها و زمين * زو منوّر شد چو مُهر با نگين
آدم آن ساعت هنوز اى بو الفتوح * بىخبر بود از خود و آثار روح
ليك بودند آن ملايك در قيام * مىفرستادند بر احمد سلام
چونكه نفخ روح در آدم وزيد * در جبين آدم آن مه شد پديد
چونكه آن نور نبوّت شعله زد * آدم اندر خواب خوش آمد به خود
مىشنيد از نور پيشانى خويش * زمزمه كش دل همىشد سست و ريش
زمزمه چون پاى مور اندر گذار * مىشنيد آدم ز نور بىغبار
گفت آدم كاى خداى كارساز * اين چه آواز است و چه تسبيح و راز
حق ندا فرمود كاى باب همه * با تو گويم سرّ سرخيل و رمه
اين ترنّمها ز نور احمد است * در جبينت اين شعور احمد است
نور او در آب تو آميختم * مهر او در جان جانت ريختم
تا بود فرزند تو آن درّ پاك * همچو گنجى بىنشان در جان خاك
كردهام بر عرش ثبت نام وى * همچو عيش و مستى اندر سرّ مى
خطّ حفظ نور از آدم بستدند * طبل و كوسش در همه عالم زدند
بعد از آن خواب آمد و آدم ببرد * روح شد از وى جدا امّا نمرد
روحها در جسم انسان جارى است * چونكه در سير است دايم عارى است
روح باقى متّصل با خاك نيست * غير نورش نيز بر افلاك نيست
مىگذارم حاليا اين شرح دل * تا بسازم صورتى از آبوگِل
تا توانم در مثال آرم وجود * تا نيايد سهو و نسيان در سجود
چون ببردش خواب باب اندر زمان * نور بربودند از وى ناگهان
باز اندر نهر و جوى مغفرت * آن فروبردند خوش ، بىمشورت
هامش
( 1 ) . س : خميرى .