تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 61

مساهمون:

ص٦١
غسل دادندش در آن تسنيم جو * تا كه شد همچون خمير « 1 » مشك‌بو بعد از آن در نهرهاى آن نعيم * غسل مىدادند ، تا شد مستقيم چونكه صافى شد چو درّ بىغبار * همچو خور شد در جهانها آشكار بحرها و آسمانها و زمين * زو منوّر شد چو مُهر با نگين آدم آن ساعت هنوز اى بو الفتوح * بىخبر بود از خود و آثار روح ليك بودند آن ملايك در قيام * مىفرستادند بر احمد سلام چونكه نفخ روح در آدم وزيد * در جبين آدم آن مه شد پديد چونكه آن نور نبوّت شعله زد * آدم اندر خواب خوش آمد به خود مىشنيد از نور پيشانى خويش * زمزمه كش دل همىشد سست و ريش زمزمه چون پاى مور اندر گذار * مىشنيد آدم ز نور بىغبار گفت آدم كاى خداى كارساز * اين چه آواز است و چه تسبيح و راز حق ندا فرمود كاى باب همه * با تو گويم سرّ سرخيل و رمه اين ترنّمها ز نور احمد است * در جبينت اين شعور احمد است نور او در آب تو آميختم * مهر او در جان جانت ريختم تا بود فرزند تو آن درّ پاك * همچو گنجى بىنشان در جان خاك كرده‌ام بر عرش ثبت نام وى * همچو عيش و مستى اندر سرّ مى خطّ حفظ نور از آدم بستدند * طبل و كوسش در همه عالم زدند بعد از آن خواب آمد و آدم ببرد * روح شد از وى جدا امّا نمرد روحها در جسم انسان جارى است * چونكه در سير است دايم عارى است روح باقى متّصل با خاك نيست * غير نورش نيز بر افلاك نيست مىگذارم حاليا اين شرح دل * تا بسازم صورتى از آب‌وگِل تا توانم در مثال آرم وجود * تا نيايد سهو و نسيان در سجود چون ببردش خواب باب اندر زمان * نور بربودند از وى ناگهان باز اندر نهر و جوى مغفرت * آن فروبردند خوش ، بىمشورت
هامش
( 1 ) . س : خميرى .
مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 61 | پير جمال الدين محمد اردستانى / سيد ابو طالب مير عابدينى