تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 54

مساهمون:

ص٥٤
ذكر پاكان بهر آن گويند فاش * تا بترسى تو ز گرز دور باش تا بياموزى ادب در هر مقام * تا نگردى مست و بى خود از دو جام تا نبينى روى ملك مشترك * گر خورى اين جيفه ، بارى كمترك خوى احمد گير همچون آل او * تا بيابى دولت و اقبال او تا يكى بينى تو غيب و آشكار * ننگرى در صورت ليل و نهار گوش جانت بشنود آواز غيب * پيش چشمت درنيايد هيچ ريب همچو مشتاقان تو بشنو اين مثال * تا ببينى رنگ روى خوب آل تا نبينى سهل امر كردگار * تا روى در راه تقوى ، مردوار
حكايت [ شاه عبد القادر آن درّ ثمين كه مكين است و امين است و معين ]
شاه « 1 » عبد القادر آن درّ ثمين * كه مكين است و امين است و معين جوهر درياى بحر پرصفاست * بىشكى فرزند خاص مصطفاست راوىاى بغدادىاى ديدم چو روز * راست‌گوى و بىغرض در عيش و سوز گفت كان شهزادهء شه‌خوى فرد * روى در اين مزبلهء ويران نكرد بلكه اندر طفلكى با جسم خُرد * روز شير از مادر دورى نخورد ور به صوم آن حريف ياربين * مست و حيران بودى و ديدار بين در طفوليّت كه بودى « 2 » شيرخوار * شير هرگز نستدى آن روزه‌دار تا چو مهر غيب خود سر برزدى * او دهان و دست در مادر زدى تا ز افق سر برزدى آثار شب * شير خوردى بعد از آن با صد طرب « 3 » آن هلال خوبروى « 4 » قدرخوى * ز امر خالق مىنگردانيد روى تو اگر از دور بينى كير خر * چارپا گردى شوى زير و زبر حرص شهوت كور گرداند ترا * تا شوى از زور شهوت مبتلا گوش سوى راز تقوى دار تا * انبيا بينى و سير اوليا غير تقوى نيست زاد رهروان * كه ز تقوى مرد مىيابد امان
هامش
( 1 ) . ملك و س : شيخ . ( 2 ) . س : بود او . ( 3 ) . س : بيت 10 درس نيست . ( 4 ) . س : بدررو .
مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 54 | پير جمال الدين محمد اردستانى / سيد ابو طالب مير عابدينى