تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 57

مساهمون:

ص٥٧
كيست دانا آنكه آيات ادب * وقت خشم اندر پذيرد بىتعب گر مؤدّب گويدش كاين گل گل است * گويد آرى ديدم اين بوى دل است سر مپيچ از كام الهام و ادب * تا بيابى فيض از شاه عرب صبر كن اندر بلا ، زارى مكن * با عنايتهاى حق ، خوارى مكن كه جفا از ناقصان بردن عطاست * آزمودم من جفا عين وفاست تو جفا چون ابر دان بر بام سر * ابر پردهء رحمت است اى منتظر با جفا خو كن اگر مرد حقى * كز جفاها مىشود دل متقى جور بر كافر مكن از بهر خود * حق تواند ديد روى نيك و بد دل بنه بر سختى و خامش نشين * تا شود زهر ملامت انگبين همچو دانه محو شو در زير خاك * هيچ در دل ره مده خوف هلاك « 1 » اين نه نقل است و نه قول است و بيان * ديده‌ام صد بار اين دولت عيان گرچه بسيار اين شنيدستى به گوش * بار ديگر بشنو از من بىخروش هم رفيق آيت است اين گفت‌وگو * هم دليل طالبان راه‌جو هم كليد باغهاى عاشقان * هم فتوح سروران بىنشان هم اميد راضيان باوفا * هم انيس بىنواى باصفا گوش عام اينجا ندارد زندگى * تا رود در عالم پايندگى گوش عام و چشم عام اندر جهان * مىنمىيابند فيض از آسمان بهر خاصان است اين خوان « 2 » جديد * تا نبايد خوردشان لقمهء قديد اين نثارى نيست كآيد در بهار * اين فتوحاتى است در ليل و نهار هست بىشبهه و يقين رزق جديد * مىرود هر صبح در صدق جديد بهر صدّيقان و مشتاقان زار * بىمحابا مىكنم اين زر نثار بهر پشتيبان ابواب فتوح * مىكنم تكرار عقل و سير روح ورنه هستى و بزرگى رسول * بيشتر زان است كآيد در عقول در زمين با طفلكان باوثن * مىكند همراهى هر بت‌شكن
هامش
( 1 ) . س : خوف و هلاك . ( 2 ) . س : خان .