كيست دانا آنكه آيات ادب * وقت خشم اندر پذيرد بىتعب
گر مؤدّب گويدش كاين گل گل است * گويد آرى ديدم اين بوى دل است
سر مپيچ از كام الهام و ادب * تا بيابى فيض از شاه عرب
صبر كن اندر بلا ، زارى مكن * با عنايتهاى حق ، خوارى مكن
كه جفا از ناقصان بردن عطاست * آزمودم من جفا عين وفاست
تو جفا چون ابر دان بر بام سر * ابر پردهء رحمت است اى منتظر
با جفا خو كن اگر مرد حقى * كز جفاها مىشود دل متقى
جور بر كافر مكن از بهر خود * حق تواند ديد روى نيك و بد
دل بنه بر سختى و خامش نشين * تا شود زهر ملامت انگبين
همچو دانه محو شو در زير خاك * هيچ در دل ره مده خوف هلاك « 1 »
اين نه نقل است و نه قول است و بيان * ديدهام صد بار اين دولت عيان
گرچه بسيار اين شنيدستى به گوش * بار ديگر بشنو از من بىخروش
هم رفيق آيت است اين گفتوگو * هم دليل طالبان راهجو
هم كليد باغهاى عاشقان * هم فتوح سروران بىنشان
هم اميد راضيان باوفا * هم انيس بىنواى باصفا
گوش عام اينجا ندارد زندگى * تا رود در عالم پايندگى
گوش عام و چشم عام اندر جهان * مىنمىيابند فيض از آسمان
بهر خاصان است اين خوان « 2 » جديد * تا نبايد خوردشان لقمهء قديد
اين نثارى نيست كآيد در بهار * اين فتوحاتى است در ليل و نهار
هست بىشبهه و يقين رزق جديد * مىرود هر صبح در صدق جديد
بهر صدّيقان و مشتاقان زار * بىمحابا مىكنم اين زر نثار
بهر پشتيبان ابواب فتوح * مىكنم تكرار عقل و سير روح
ورنه هستى و بزرگى رسول * بيشتر زان است كآيد در عقول
در زمين با طفلكان باوثن * مىكند همراهى هر بتشكن
هامش
( 1 ) . س : خوف و هلاك .
( 2 ) . س : خان .