تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 53

مساهمون:

ص٥٣
چون ندارى گوش وحى و چشم تيز * همچو دل در پهلوى دانا گريز كه خداى تو يقين ره‌دان تست * پيش او جبرى شوى گردى درست غيب و فاش خود به يار خود سپار * لنگ شو اندر برِ آن شهسوار ابلهان خويش‌نشناس اى پسر * مىدوند اندر جهان بىپا و سر جز حسدشان رزق نبود در جهان * زان نىاند آگاه از پيغمبران گر شدندى آگه از اسرار خويش * مىنجستندى يقين آزار خويش مسرفان و طامعان بىخرد * غفلت ايشان را به اسفل مىبرد شرحشان بشنو اگر مرد رهى * تا ز عدل حق بيابى آگهى هركه معنى كرد در صورت تلف * تا نمايد در جهان روى شرف نقد صورت كه زر است و مثل آن * مىكند گم در گِل و نقش جهان چونكه هميان زرش گردد تهى * نالد از درد شكم و ز فربهى گر بود شاه جهان ظالم شود * زيردستان را سر از تن بركند ور بود شيخى و مشهور زمان * گم شود در آز و شهوتهاى آن ور بود مفتى و بيند مال مفت * مىشود با سرّ شيطان يار و جفت دست در مال يتيمان مىزند * بيخ خويش و عافيت برمىكند آه مظلومان رود در جانشان * گوششان آگه نگردد زان فغان چون به خاك افتند وقت مرگ و درد * پاى سست و تن ضعيف و روى زرد جمله مظلومان مثال قرض‌خواه * داد مىآرند پيش پادشاه قاضى عادل دهد آن خان‌ومان * زود با آن مستحقّان عيان زين سبب اولاد ظالم دربه‌در * همچو سگ گردند خوار و بىظفر هركه باشد مسرف و بسيار خوار * بىشكى اولاد او گردند خوار اى اخى اندر صف اوساط باش * استخوان مردگان كمتر خراش غير عقل عاقلان حق‌شناس * كه نمىگردند در راه قياس گرنه در سايهء عليمى گم شوند * گرچه سر باشند آخر دُم شوند قوّت و زورى كه دارى ، درمباز * جز به خاك راستان بىنياز گوش كن مولود آن داناى كل * تا جدا گردى ز خواريها چو گل
مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 53 | پير جمال الدين محمد اردستانى / سيد ابو طالب مير عابدينى