چون ندارى گوش وحى و چشم تيز * همچو دل در پهلوى دانا گريز
كه خداى تو يقين رهدان تست * پيش او جبرى شوى گردى درست
غيب و فاش خود به يار خود سپار * لنگ شو اندر برِ آن شهسوار
ابلهان خويشنشناس اى پسر * مىدوند اندر جهان بىپا و سر
جز حسدشان رزق نبود در جهان * زان نىاند آگاه از پيغمبران
گر شدندى آگه از اسرار خويش * مىنجستندى يقين آزار خويش
مسرفان و طامعان بىخرد * غفلت ايشان را به اسفل مىبرد
شرحشان بشنو اگر مرد رهى * تا ز عدل حق بيابى آگهى
هركه معنى كرد در صورت تلف * تا نمايد در جهان روى شرف
نقد صورت كه زر است و مثل آن * مىكند گم در گِل و نقش جهان
چونكه هميان زرش گردد تهى * نالد از درد شكم و ز فربهى
گر بود شاه جهان ظالم شود * زيردستان را سر از تن بركند
ور بود شيخى و مشهور زمان * گم شود در آز و شهوتهاى آن
ور بود مفتى و بيند مال مفت * مىشود با سرّ شيطان يار و جفت
دست در مال يتيمان مىزند * بيخ خويش و عافيت برمىكند
آه مظلومان رود در جانشان * گوششان آگه نگردد زان فغان
چون به خاك افتند وقت مرگ و درد * پاى سست و تن ضعيف و روى زرد
جمله مظلومان مثال قرضخواه * داد مىآرند پيش پادشاه
قاضى عادل دهد آن خانومان * زود با آن مستحقّان عيان
زين سبب اولاد ظالم دربهدر * همچو سگ گردند خوار و بىظفر
هركه باشد مسرف و بسيار خوار * بىشكى اولاد او گردند خوار
اى اخى اندر صف اوساط باش * استخوان مردگان كمتر خراش
غير عقل عاقلان حقشناس * كه نمىگردند در راه قياس
گرنه در سايهء عليمى گم شوند * گرچه سر باشند آخر دُم شوند
قوّت و زورى كه دارى ، درمباز * جز به خاك راستان بىنياز
گوش كن مولود آن داناى كل * تا جدا گردى ز خواريها چو گل
مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 53
مساهمون: پير جمال الدين محمد اردستانى
ص٥٣