عقل تدبيرى كه مكر و تزوير شيطان است ، دليل خود مساز . و صلّى اللّه على محمّد و آله « 1 » و سلّم .
كِلك بردار و روان كن اى دبير * تا بگويم شرح علم ، ناگزير
تا بگويم وصف عقل « 2 » و شرح جهل * تا نگيرى تو طريق و راه سهل
زانكه نادانى عذاب جان ماست * جهل چون زهر است و در پيمان ماست
عقل بيند بىشكى آب و سراب * عقل خواهى در پى عاقل شتاب
دانشى پيدا كن ار مرد رهى * تا توانى يافت از خود آگهى
گر هواخواه دل دانشورى * بايد اندر روى عالِم ننگرى
در پى آزادگان گردى به سر * تا برى ره جانب عقل و هنر
قال النّبى ، صلّى اللّه عليه و على « 3 » آله و سلّم : « الرّفيق ثم الطّريق »
.
گفت پيغمبر كه پيدا كن رفيق * تا توانى رفت شاد اندر طريق
عقل را اى دل ، دليل « 4 » راه دان * هركه عاقل نيست نبود راهدان
كيست عاقل بىطمع اى جان باب * بىطمع شو تا نيفتى در عذاب
كيست عاقل قانع و خشنود و شاد * اى خنك آنكس كه يابد اين مراد
عاقل آن باشد كه آخربين بود * پاك و صاف و بىغش و بىكين بود
عاقل آن باشد كه نستيز و به هيچ * تا نبيند در دو عالم تاب و پيچ
عاقل آن باشد كه با اهل ديار * نكند آميزش نهان و آشكار
زانكه هركو گشت پيدا در جهان * شد هدف و آماج تير ابلهان
عاقل آن باشد كه بگريزد ز خويش * تا نبيند نفس او هر لحظه نيش
عاقل آن باشد كه دنيادوست نيست * همنشين اهل قشر و پوست نيست
عاقل آن باشد كه بيند چاه و راه * چاه بيند بر فراز تخت جاه
گر بيابى لذّت از عقل اى پسر * مىنايستى يك نفس در رهگذر
عقل چون گردد بصير و مستقيم * گرد او ديگر نگردد خوف و بيم
عقل چون سيماى خرسند آورد * عشق را چون شير دربند آورد
هامش
( 1 ) . ملك و س : و صحبه .
( 2 ) . س : اهل .
( 3 ) . س : اين كلمه را ندارد .
( 4 ) . س : رفيق .