تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 37

مساهمون:

ص٣٧
عقل تدبيرى كه مكر و تزوير شيطان است ، دليل خود مساز . و صلّى اللّه على محمّد و آله « 1 » و سلّم .
كِلك بردار و روان كن اى دبير * تا بگويم شرح علم ، ناگزير تا بگويم وصف عقل « 2 » و شرح جهل * تا نگيرى تو طريق و راه سهل زانكه نادانى عذاب جان ماست * جهل چون زهر است و در پيمان ماست عقل بيند بىشكى آب و سراب * عقل خواهى در پى عاقل شتاب دانشى پيدا كن ار مرد رهى * تا توانى يافت از خود آگهى گر هواخواه دل دانشورى * بايد اندر روى عالِم ننگرى در پى آزادگان گردى به سر * تا برى ره جانب عقل و هنر

قال النّبى ، صلّى اللّه عليه و على « 3 » آله و سلّم : « الرّفيق ثم الطّريق »

.
گفت پيغمبر كه پيدا كن رفيق * تا توانى رفت شاد اندر طريق عقل را اى دل ، دليل « 4 » راه دان * هركه عاقل نيست نبود راهدان كيست عاقل بىطمع اى جان باب * بىطمع شو تا نيفتى در عذاب كيست عاقل قانع و خشنود و شاد * اى خنك آن‌كس كه يابد اين مراد عاقل آن باشد كه آخربين بود * پاك و صاف و بىغش و بىكين بود عاقل آن باشد كه نستيز و به هيچ * تا نبيند در دو عالم تاب و پيچ عاقل آن باشد كه با اهل ديار * نكند آميزش نهان و آشكار زانكه هركو گشت پيدا در جهان * شد هدف و آماج تير ابلهان عاقل آن باشد كه بگريزد ز خويش * تا نبيند نفس او هر لحظه نيش عاقل آن باشد كه دنيادوست نيست * همنشين اهل قشر و پوست نيست عاقل آن باشد كه بيند چاه و راه * چاه بيند بر فراز تخت جاه گر بيابى لذّت از عقل اى پسر * مىنايستى يك نفس در رهگذر عقل چون گردد بصير و مستقيم * گرد او ديگر نگردد خوف و بيم عقل چون سيماى خرسند آورد * عشق را چون شير دربند آورد
هامش
( 1 ) . ملك و س : و صحبه . ( 2 ) . س : اهل . ( 3 ) . س : اين كلمه را ندارد . ( 4 ) . س : رفيق .