كمال عشق حيوان خورد و شهوت * كمال عشق انسان جاه و قوّت
كمال چرخ از رفتن به فرمان * كمال چارگوهر چار ايوان
كمال هر يك اقطاعى است ديگر * كه ننهد پاى از آن اقطاع برتر
پس اگر تو از جنس بهائم و سباعى به كار ايشان مشغول شو تا در سلك ايشان منخرط شوى . و غذاى ملائكه و سعادت ايشان مشاهدهء جمال حضرت الوهيّت است .
پس اگر تو فرشته گوهرى ، در اصل خويش جهد كن تا حضرت الوهيّت را بشناسى و خود را به مشاهدهء آن جمال راه دهى . لمولانا قدّس سرّه :
تو گوهر نهفته 27 / 8 ، در كاه و گل گرفته * گر رخ ز گل بشويى ، اى خوشلقا چه باشد
از پشت پادشاهى مسجود جبرئيلى * ملك پدر نجويى اى بينوا چه باشد
بدان كه تو را از دو چيز آفريدهاند : يكى اين قالب كه ظاهر است ، و يكى معنى باطن كه آن را نفس خوانند و جان گويند و دل نام نهند و آن را به بصيرت باطن توان شناخت و به چشم ظاهر نتوان ديد ، و حقيقت تو آن معنى باطن است و هر چه غير آن است همه تبع است و تكليف به سبب وى است و خطاب و عتاب بر وى و سعادت و شقاوت اصلى او راست و معرفت حقيقت و معرفت صفات وى ، كليد معرفت خداست ؛ پس جهد كن كه او را بشناسى . شعر .
خواجه يقين بدان كه در مدرسه از چه مجلسى * جان تو گرچه هست با كسوت علم مكتسى
با تو ز متّصل رود متّصلات منطقى * و ز تو جدا شود همه منفصلات هندسى
عيسى مريم از فلك گرچه كه هر نفس تو را * نعره زند تو خويشتن در فكنى به اخرَسى
هيچ هوس نمىكند تا ز حقيقت دلت * ز اهل دلان و عارفان از سر صدق بررسى
هر نفسى كه مىزنى گر نكنى در آن نفس * قطع هزارساله ره كى به مقام جان رسى
و اگرچه شناختن حقيقت روح در ابتداى سلوك دشوار است و شريعت نيز به بيان حقيقت آن ، رخصت نداده است ، چنان كه حق ، سبحانه و تعالى ، مىفرمايد :
يَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي .
و ليكن اين قدر بدان كه او جوهرى است مدرك ، بعد از فناى بدن باقى خواهد بودن .
امّا چيزى ديگر هست كه آن را روح مىگويند و آن جسمى است لطيف ، مثل بخارى و او قائم است به گوشت پارهء صنوبرىّ الشّكل كه در داخل بدن است كه آن را دل