در عالم از تو به تو نزديكتر نيست چون تو خود را نشناسى ديگرى را چون شناسى ؟
لشيخ سنائى رحمه اللّه :
اى شده از شناخت خود عاجز * كى شناسى خداى را هرگز
چون تو در علم خود زبون باشى * عارف كردگار چون باشى 26 / 3
و بليغترين كلامى كه در اين باب فرمودهاند آن است كه حضرت امير المؤمنين ، على كرّم اللّه وجهه ، مىفرمايد :
كيفيّة النّفس 26 / 7 ليس المرء يعرفها * فكيف كيفيّة الجبّار فى القدم
هو الّذى انشاء الاشياء مبتدعا * فكيف يدركه مستحدث النّسم
همانا گويى كه من خود را مىشناسم ، غلط مىگويى ، كه چنين شناختن كليد معرفت حق ، تعالى ، نتواند بود ، كه جملهء حيوانات همين قدر شناسند كه تو مىشناسى ، از ظاهر خود اين دست و پاى و گوشت و پوست بيش نشناسى و از باطن خود اين قدر شناسى كه چون گرسنه شوى طعام خورى و چون خشمت آيد در كسى افتى و چون مزاج اقتضاى ازدواج كند ، با ازواج جمع شوى و در اين باب همهء ستوران با تو برابرند . تنها طلب حقيقت خود بايد كرد ، كه تو چه چيزى و از كجا آمدهاى و به كجا مىروى ؟ نظم .
ز كجا آمدهاى 26 / 15 مىدانى ؟ * ز حريم حرم سبحانى
ياد كن هيچ به يادت نامد ؟ * آن مقامات خوش روحانى
تو را مىبايد دانستن كه تو را بدين منزلگاه از مقام قرب حضرت إله از براى چه فرستادهاند و سعادت تو چيست ؟ و شقاوت تو كدام است ؟ و اين صفات كه در باطن تو جمع كردهاند ، بعضى صفات بهايم است و بعضى صفات سباع است و بعضى صفات شياطين و بعضى صفات ملايكه . پس تو از اين جمله كدامى ؟ و كدام است كه آن حقيقت گوهر تو است ؛ چون اين ندانى سعادت خود طلب نتوانى كرد و كمال ذات ، تو را دست ندهد ، از آنكه هر يكى را از اين ، غذايى ديگر است و سعادت و كمالى ديگر . غذاى بهايم و كمال ايشان شهوت راندن و خوردن و خفتن است و كمال سباع ، خشم راندن و در مردم افتادن است و كمال شياطين ، در شرّ انگيختن . نظم :
به دست حكمت خود حق تعالى * نهاد از بهر هر چيزى كمالى
كمال عشق معدن سِفل جستن * كمال اندر نبات از خاك رستن