دلا هماى وصالى بپر چرا نپرى * تو را كسى نشناسد نه آدمى نه پرى 29 / 1
تو دلبرى نه دلى ليك بهر حيله و مكر * به شكل دل شدهاى تا هزار دل ببرى
دمى به خاك درآميزى از وفا و دمى * ز عرش و فرش و حدود دو كون برگذرى « 1 »
لا جرم به طريق قياس 29 / 4 و استدلال از معرفت نفس و مشاهدهء كمالات او ، معرفت حق ، سبحانه و تعالى ، و صفات او حاصل گردد .
امّا طريق عيانى آن است كه دل را كه آئينهء جمالنماى حضرت است به مصقلهء ذكر از زنگار تعلّقات ما سوى بزدايد و به چشم بصيرت و ديدهء عيان در آينهء جمالنماى جان ، طلعت روحافزاى جانان معاينه بيند .
چنان كه آن مقرّب حضرت كردگار ، شيخ فريد الدّين عطّار ، آورده است « 2 » كه .
پادشاهى بود 29 / 10 به غايت صاحب جمال كه نقش و مثال او را نقّاش وهم و خيال در صفحهء هيچ خاطرى ننگاشتى و هركه تمنّاى لقاى او كردى حيات خويش كم انگاشتى ، عالمى شيفتهء ديدار و آشفتهء رخسار او بودند ، امّا هيچ كس زهرهء تمنّاى وصال و طاقت مشاهدهء جمال او نداشت و چون پادشاه از براى نوازش عاشقان مشتاق و سوختگان آتش فراق خويش گاهگاه از خانه بيرون آمدى ، رخسار چون آفتاب را به شب نقاب پوشيدى ، از آنكه گفتهاند : بيت .
دلير در رخ خوبش نمىتوان نگريست * كه هم فروغ خود او را حجاب مىگردد
اگر طرفى از نقاب مرتفع شدى و آفتاب جمال او پرتو زدى ، دمار از جان عاشقان زار و سوختگان بىقرار برآوردى . نظم :
صد پرده مىدرد ز پس پرده هر زمان * از رخ چو پرده برفكند تا چهها شود
جان عاشقان سوخته و دل صادقان غم اندوخته را آرزوى مشاهدهء جمال و تمنّاى ادراك وصال بودى ، امّا نه طاقت مشاهدهء جمال داشتندى و نه تاب صبورى و نه مجال ادراك وصال يافتندى و نه احتمال دورى . نظم :
نى كسى را صبر بودى ز و دمى * نه كسى را تاب او بودى همى
خلق مىمردند دايم زين طلب * صبر نه با او و نه بىاو عجب
چون پادشاه درد و بىقرارى عشّاق ديد و ناله و زارى بيدلان مشتاق شنيد ، از لطف
هامش
( 1 ) . ر : ك . حواشى .
( 2 ) . ر : ك حواشى .