بىغايت و كرم بىنهايت . مصراع . فكر تدبير كار ايشان كرد . بيت .
عاشق كه شد 30 / 2 كه يار به حالش نظر نكرد * اى خواجه درد نيست و گرنه طبيب هست
پس مصلحت چنان ديد كه قصرى از براى او بيارايند و او به قصر درآيد و آيينهء مصيقل صافى در برابر دريچهء قصر دارند و پادشاه از دريچه نظر در آيينه اندازد تا چون آفتاب روى او از آيينه تابد هر عاشقى از پرتو آن جمال بهره يابد . پس چون قصر بياراستند و آيينه مصيقل كردند ، هر صبح و شام از براى پرورش عاشقان بىصبر و آرام : نظم .
بر سر آن قصر رفتى پادشاه * وانگهى در آينه كردى نگاه
روى او ز آن آينه مىتافتى * هركس از رويش نشانى يافتى
پس اگر مشاهدهء جمال با كمال پادشاه حقيقى و محبوب اصلى كه هفتاد هزار حجاب نور و ظلمت فروگذاشته است . كه « انّ للّه تعالى سبعين الف حجاب من نور و ظلمة لو كشفها لاحترقت سبحات وجهه ما انتهى اليه بصره من خلفه » به حقيقت طلب مىكنى و تمنّاى لقاى او كه مورث معرفت عيانى است ، دارى ، آيينه دل را كه به زنگار تعلّقات ما سوا تيره كردهاى مصقّل و مصفّا ساز . بيت :
همچو آهن گرچه تيره هيكلى * صيقلى كن ، صيقلى كن ، صيقلى
و چون آيينهء دل صقالت و صفا پذيرفت ، آن را در مقابل دريچهء هر صفتى مىدار تا پادشاه از قصر مجد و علا و عظمت و كبريا به حكم آنكه گفتهاند : بيت .
هرچه روى دلت مصفّاتر * زو تجلّى تو را مهيّاتر
نظر در آيينهء دل تو اندازد تا از مشاهدهء پرتو آفتاب جمالش ذرّه صفت در رقص و حركت آيد . لشيخ فريد الدّين عطّار قدّس سرّه :
گر تو مىدارى 30 / 20 جمال يار دوست * دل بدان كآيينهء ديدار اوست
دل به دست آور جمال او ببين * آينه كن جان ، جلال او ببين
پادشاه توست بر قصر جلال * قصر روشن ز آفتاب آن جمال
پادشاه خويش را در دل ببين * عرش را در ذرّهاى حاصل ببين
گر تو را پيدا شود يك فتح باب * در درون ذرّه بينى آفتاب
سايه در خورشيد كم بينى مدام * خود همه خورشيد بينى و السّلام
پادشاه چون نظر در آيينهء دل عاشقان كند و آيينه صافى بود ، جمال با كمال خود را