بازدانى اين دانستن دوم را كه بعد از طريان نسيان است معرفت گويند چنانكه اگر تو را دوستى باشد و مدّتى در ميان تو و او مفارقت افتاده بود و شكل او از خيال تو رفته ، بعد از ملاقات چون امعان نظر و اجالت بصر در شكل و صورت او كنى و بدانى كه اين همان دوست توست كه از تو جدا شده بود اين دانستن را معرفت گويند كه شناختن است . پس در قول حق ، سبحانه و تعالى ، كه مىفرمايد كه من تو را از براى معرفت خويش آفريدم اشارت است بدين معنى كه پيش از تعلّق به بدن مرا مىدانستى و به سبب غطاى بدن و غشاوهء تعلّقات فراموش كردهاى . اكنون سعى كن و طلب پيش گير تا محنت فراق به راحت وصال و شدّت انفصال به دولت اتّصال مبدّل گردد چون بعد از سعى و طلب اين معرفت حاصل كنى و دانى كه به سبب تعلّقات بشرى و مقتضيات نشأت عنصرى ، از آن مقامات عليّه و منازل سنّيه محروم گشته بودى و از مقام قرب حضرت احديت دور افتادهاى ، بعد از كشف حجب « 1 » و رفع مفارقت قدر نعمت مؤانست و شكر دولت مواصلت را بشناسى كه « الحاصل بعد الطّلب اعزّ من المنساق بلا تعب » و اگر تو را شبهتى در دل باشد كه چون ما پيش از تعلّق بدن خداى را مىدانستيم و از قرب جوار و مشاهدهء انوار و اسرار ، لذّتى مىيافتيم فايدهء تعلّق به بدن و فراموش كردن و ديگرباره دانستن چه باشد ، به اين تقرير كه كرده ، مرتفع شود ، از آنكه پيش از تعلّق به بدن اگر چه او را مىدانست و از انس و قرب لذّتى مىيافت امّا قدر آن نمىشناخت . چنانكه مولانا مىفرمايد : قدّس سرّه .
آنگه از شهر و 15 / 18 ز خويشان برخورى * كه غريبى رنج غربتها برى
ليك شيرينىّ و لذّات مقر * هست بر اندازهء رنج سفر « 2 »
عرفت غداة البين قدر وصالها * و يبدى مقادير النّفائس ضدّها
بعضى ارباب قلوب و متوجّهان حضرت غيب الغيوب گويند : معرفت صفت كسى است كه شناخته باشد حق ، سبحانه و تعالى ، را به اسماء و صفاتش و صادق باشد در معاملاتش و پاكيزه گشته بود از اخلاق رديّه و آفاتش و دراز كشد بر آستانهء طلب وقوف او ، [ و ] دوام پذيرد در زاويهء ارب عكوف او ، پس بهرهمند گردد از حضرت الهى به جميل « 3 » اقبال و صدق ورزد با جناب پادشاهى در جميع احوال و منقطع شود از هواجس
هامش
( 1 ) . ن : حجّت .
( 2 ) . مثنوى ص 306 .
( 3 ) . ن : نحيل .