معرفت است و اين تجوّز به علاقهء سببيّت و مسبّبيّت است و موافق اين معنى است آنچه خواجه ، عليه الصّلاة و السّلام ، مىفرمايد : كه داود ، عليه السّلام ، از حضرت ملك علّام سؤال كرد 12 / 2 كه : بار خدايا خلق را از براى چه آفريدى ؟ حضرت الهى فرمود : گنجى بودم پنهانى ، شناخته شدن خود را دوست داشتم پس خلق را آفريدم و علم عنايت « 1 » بر عالميان برافراشتم تا مرا دوست داشتند و بعد از محبّت به تحقيق شناختند و اين معرفت كه نقد گرانمايهء گنج هويّت و حاصل سرمايهء ظهور احديّت است از جميع آفرينش ، غير انسانى را دست نمىدهد چنانكه حق ، سبحانه و تعالى ، مىفرمايد .
« إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ ،
الآية » 12 / 7 يعنى ما عرض كرديم بار امانت كمال معرفت را بر سماوات و ارض و جبال از اينها هيچ درست نيامد بار امانت و معرفت كشيدن الّا از انسان ، از بهر آنكه از جملگى آفرينش ، مراد نفس انسان بود كه آينهء جمالنماى حضرت الوهيّت است و مظهر و مظهر صفات ربوبيّت . پس انسان در تحمّل عناء بار امانت معرفت ممتاز گشت و از اين روى به شرف و كرامت
« وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَنِي آدَمَ وَ حَمَلْناهُمْ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ »
« 2 » اختصاص يافت . يعنى آدميزاد محمول عنايت ماست و تشريفيافتهء كرامت بىنهايت ما ، او را ما برگرفتهايم در برّ و بحر يعنى در عالم ملك و ملكوت ، چه بحر و برّ آدمى را برنتواند گرفت زيرا كه او بار امانت ما دارد . آن بار كه برّ و بحر برنمىگرفت كه « فأبين ان يحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان » چون آدمى آن بار برگرفت « 3 » و با آن همه عجز و ضعف بار ما كشيد ما با اين همه قوّت و قدرت و كرم اولى كه بار او كشيم ، از آنكه آنچه ما را با آدمى و آدمى را با ما افتاده است نه ما را با ديگرى و نه ديگرى را با ما افتاده است . لباس محبّت ما بر قامت ارادت او چست و زيبا آمده لا جرم بار ناز محبوبى ما او تواند كشيد و بار ناز محبّت او ما كشيم .
هيچ عاشق 12 / 21 خود نباشد وصلجو * كه نه معشوقش بود جوياى او
ليك عشق عاشقان تن زه كند * عشق معشوقان خوش و فربه كند
چون در اين دل برق مهر دوست جست * اندر آن دل دوستى مىدان كه هست
در دل تو مهر حق چون شد دو تو * هست حق را بىگمانى مهر تو
هامش
( 1 ) . ن : غليب .
( 2 ) . اسراء ( 17 / 70 ) .
( 3 ) . گرفت چون او .