دل نادان من امانتِ دوست * هم به پشتىّ آن كرم برداشت
و از اين روى كه سخن عقل جزوى نشنيد « 1 » و دست از تحميل چنين بار بر نفس خود باز نكشيد ظلوم و جهولش نام نهادند كه
« إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولًا »
« 2 » و او بىباكانه و چالاكانه در مخاطبهء دوست مىگويد :
بار امانت تو ز سر كى فرونهيم * گر نام ما ظلوم نهند و لقب جَهول
لا جرم اكرم الاكرمين اجر او ضايع نساخت و او را به تشريف
« وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَنِي آدَمَ وَ حَمَلْناهُمْ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ »
« 3 » بنواخت و اينچنين گوهر گرانمايه به دو ارزانى داشت و قصر دين او را بدين دعامه تا به اعلى عليّين برافراشت ، چنان كه عايشه ، رضى اللّه عنها ، روايت مىكند از پيغمبر ، صلّى اللّه عليه و سلّم ، كه فرمود : « انّ دعامة البيت اساسه و دعامة الدّين المعرفة باللّه و اليقين و العقل القامع » يعنى هر خانهاى را دعامهاى است اساسى ، و اساس و دعامهء قصر دين ، معرفت است و يقين .
اما معنى معرفت ، شناختن است و در ميان معرفت و علم فرق است . بعضى از علما گفتهاند معرفت ادراك بسايط و جزئيّات است و علم ، ادراك مركّبات و كلّيّات ، و بعضى گفتهاند كه معرفت علومى را گويند كه مسبوق « 4 » باشد به جهل و در علم ، آن اعتبار نكنند .
امّا آن عارف و و عالم ربّانى ، عين القضات همدانى 14 / 15 آورده است كه همانا نفس تو را آرزوى آن باشد كه فرق كنى در ميان علم و معرفت . بدانكه هر معنى كه تصوّر توان كرد كه از آن تعبير كنند به عبارتى كه مطابق آن معنى باشد تا چون معلّم متعلّم [ را ] بدان عبارت شرح دهد يك تا صد بار و متعلّم در آن معنى مساوى او شود آن معنى از جملهء علم او باشد و هر معنى كه از آن تعبير نتوان كرد اصلا مگر به الفاظ متشابه ، آن از جمله معارف باشد ، و آن قدوهء اهل كشف و عيان و مبيّن كمال نوع انسان و مبرّا از صفات رذيلهء بشرى ، مولانا شرف الدّين داود قيصرى 14 / 21 در شرح فصوص الحكم آورده است كه معرفت مسبوق به نسيان است كه بعد از علم حاصل شده باشد و علم آنچنان نيست ، بدين جهت خداى را عالم گويند و عارف نگويند ، و حاصل كلام شيخ آن است كه علم دانستن چيزى است مطلقا و اگر چيزى را يكبار دانسته باشى و فراموش كرده بعد از آن
هامش
( 1 ) . ن : نشنيده .
( 2 ) . احزاب ( 33 / 72 ) .
( 3 ) . اسراء ( 17 / 70 ) .
( 4 ) . مسبوقى .