يا حافظ گويد :
مرا مهر سيهچشمان ز سر بيرون نخواهد شد * قضاى آسمان است اين و ديگرگون نخواهد شد
ديگرى گفته است :
قضا به تلخى و شيرينى اى پسر رفتن است * تو گر ترش بنشينى دگر نخواهد شد
و ناصر بخارائى فرمايد :
قضاست هجر تو بر ما همين قدر دانم * كه جز رضا نبود چاره چون قضا آمد
و نيز اين شعر زير را كه سنائى ( در ص 540 حديقه ) از شاعرى به تضمين آورده است ناظر به مضمون اين حديث است :
گر فزايد كسى و گر كاهد * عاقبت آن بود كه او خواهد
و باز در امثال است كه :
شدنى مىشود و آمدنى مىآيد * رفتنى مىرود و غصه به ما مىماند
كه حاصل معنى همه آن مىشود كه « المقدر كائن » و از قضاى رفته گريز نيست و به قول حافظ :
رضا به داده بده و ز جبين گره بگشاى * كه بر من و تو در اختيار نگشادست
و اين رباعى نيز كه ندانم از كيست يادآور همين معنى است :
تا در نرسد وعدهء هر كار كه هست * سودت نكند يارى هر يار كه هست
تقدير به هر قضاى ناچار كه هست * در خاك كند هر دل بيدار كه هست
و نيز ر . ك . به روايت عبد الله در ص 309 همين كتاب كه مىنويسد : « وحى در رسيد . . .
كه حكم ما را تبديل نباشد و قضاى ما را تغيير نبود . . . »
القناعة كنز لا يفنى - نهج الفصاحة 2111 و نهج البلاغه 467 با اختلافى ، كشف الخفا ، 1900 - سيوطى مىنويسد از سخنان حضرت امير است ( شرح نهج البلاغه طبع مصر ج 4 ص 399 و 528 - كنوز الحقائق ص 93 و ج 2 ص 36 - جواهر الاسرار ص 45 و احاديث مثنوى ص 22 .
كالميت بين يدى الغسال - ظاهرا از سخنان عرفاست و اصل آن به زبان فارسى نيز آمده و در رسالهء قشيريه ص 77 و مصباح الهدايه نيز نقل است . سهل بن عبد الله تسترى گفت : « اول مقامى در توكل آن است كه پيش خداى چنان باشى كه مرده پيش مرده