كنند و بدان وسيله آن طايفه را عزّت و جاه و مال و دستگاه و ملك و منال و دولت و اقبال و عظمت و جلال حاصل آيد و آنچه غايت آمال و امانى و نهايت عزّت و كامرانى ايشان است بر نهج سهولت و نمط آسانى و اصل گردد ، و همچنين هر طايفه را به قدر قصر مراد ، اساسى و بهاندازهء قامت آرزو ، لباسى است .
اما غرض اين ضعيف
و مراد اين نحيف از تأليف اين لطيف و توجيه اين خطاب شريف ، نه چون طايفه اوّل خلود ذكر خويش و تذكره گذاشتن فكر بكر خويش است ، چه اين فقير مدّتى است كه آتش نيستى در خرمن هستى خويش انداخته در طلب مشاهدت مس وجود خود در بوتهء مجاهدت گداخته و پروانهوار بىهيچ پروا ، پروبال غيريّت فداى شعلهء شمع غيرت ساخته و چون حسين منصور به حكم « الهى افنيت ما سوى فى لاهوتيّتك » 341 / 9 به رفع اثنينيّت ، علم وحدت در عالم يگانگى افراخته و در مخاطبهء خويش بىخويشانه گفته : لمؤلّفه طاب ثراه .
اى دور مانده از حرم خاص كبريا * سوى وطن رجوع كن از خِطّهء خطا
در خارزار انس چرا مىبرى بسر « 1 » * چون در رياض [ قدس ] « 2 » بسى كردهاى چَرا 341 / 13
بگذار دلق كهنه فانى كه پيش از اين * بر قامت تو دوختهاند از بقا قبا
از كوچهء حدوث قدم گر برون نهى * گويد ز پيشگاه قِدَم حق كه مرحبا
كبر و ريا گذار ، قدم در طريق نه * تا راه با شدت به سر كوى كبريا
بيگانه شو ز خويش و بگرد تنت متن * تا جان شود به حضرت جانانت آشنا
تا كى ضلال تفرقه جوياى جمع شو * كز نور جمع ظلمت فرقت شود هبا
در راه دوست هستى موهوم تو بلاست * هان نفى كن بلاى وجود خودت به « لا »
تا تو به حرف لا نكنى نفى هر دو كون * تو از كجا و منزل الّا اللّه از كجا
و نه چون طايفهء دوم ، غرض اين مخلص دولتخواه و دعاگوى ، بىاشتباه اظهار هنرمندى يا ارائت و خودپسندى است ، چه [ آوردن ] بضاعت مزجاة « 3 » به تنقيح عبارات و توضيح اشارات و رعايت بدايع صنايع بديعه و سلوك سنن كنايات و استعارات بر رستهء بازار اهل اشارات معدود افتخارات است ، لا جرم اهل حال را افتخار به كثرت قيل و قال
هامش
( 1 ) . ديوان حلاج . در نسخه : مىپرى بر .
( 2 ) . در ديوان انس . در نسخه كلمه « قدس » ندارد .
( 3 ) . نسخه : هرجاه .