باب نهم در خاتمة الكتاب
: بر رأى عالمآراى جناب عالى كه از انوار « ثمّ رشّ عليهم من نوره » 338 / 2 متلالى است و بر ضمير منير حضرت شهريارى كه مظهر انوار تجلّيات بارى است و بر خاطر مستنير « 1 » بندگى امارت پناهى كه مظهر آثار مكنونات اسرار الهى است ، هرآينه چون آفتاب عالمتاب روشن و پيداست و جماهير ائمّهء علوم و مشاهير حملهء « 2 » سرّ مكتوم را كه نيّر اعظم ، اقتباس نور از لمعان طبع انور ايشان مىكند و سعد اكبر استفاده سعادت از فيضان خاطر منوّر ايشان مىنمايد ، ظاهر و هويداست كه آدمى آيينهء جمالنماى حقّ و محرم خلوتسراى غيب مطلق و سرمايهء كارخانهء آفرينش و پيرايهء عروس خوشآيين بينش و مقصود عجايب مخلوقات و مقصد غرايب مصنوعات و حاصل يگانهء دو حرف ابداع و عنوان نامهء شش روز اختراع و عالىدرجهء
« لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ »
« 3 » و دقايقشناس سرّ
« إِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ »
« 4 » است . لمولانا :
تاج « كرّمنا » ست بر فرق سرش * طوق « اعطيناك » آويز برش
بحر علمى در نمى پنهان شده * در سه گز تن عالمى پنهان شده
جوهر است انسان و چرخ او را عرض * جمله فرع و مايهاند و او غرض
طينت به نيت او را بناى قدرت كه معمار كارخانهء قضا و قدر است به كمال شريف « خمّرت طينة آدم بيدى اربعين صباحا » آراسته و صورت پاكيزه سيرت او را چهرهگشاى فطرت كه مشّاطهء عرايس اشكال و صور است به نقش دلكش :
« صَوَّرَكُمْ فَأَحْسَنَ صُوَرَكُمْ »
« 5 » پيراسته . آرى ، مغز حقيقت اوست و باقى همه پوست .
اشكوفهء شاخ كامرانى * نوباوهء باغ زندگانى
ايزد به عنايتش سرشته * منشور خلافتش نوشته
و اين چراغافروز اهل بينش و طرازاندوز خلعت آفرينش و اين محرم اسرار
هامش
( 1 ) . نسخه : مستتر .
( 2 ) . نسخه : جمله .
( 3 ) . تين ( 95 / 4 ) .
( 4 ) . قلم ( 68 / 4 ) .
( 5 ) . غافر ( 40 / 64 ) .