تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ينبوع الأسرار في نصايح الأبرار ( فارسى ) — صفحة 335

مساهمون:

ص٣٣٥
در واقع على الدّوام گريزان است و به تدريج حركت مىكند چون سايه كه ساكن مىنمايد و على الدّوام مىرود و معلوم است كه عمر آدمى همچنين بر دوام مىرود و هر لحظه كمتر مىشود و آن گريختن دنياست از اهل دنيا كه ايشان را وداع [ مىكند ] و ايشان از آن بىخبرند . و ديگر از سحرهاى او آن است كه خود را به اهل خود دوست مىنمايد تا ايشان را عاشق خود گرداند و هركس را چنان نمايد كه با او خواهد ساخت و با غير او نخواهد پرداخت ، و ناگاه از او به دشمن او رود ، و ديگر از سحرهاى او آن است كه ظاهر خود را آراسته دارد و بلا و رنج و محنت را پوشيده دارد تا جاهل به ظاهر او غرّه شود و به دام او مقيّد گردد . آورده‌اند كه مثل دنيا و مردم مثل صيّاد است و مرغان ، كه صيّاد دام پنهان كند و دانه آشكارا بريزاند و مرغان از سر ديوار نظر به دانه اندازند هر كدام كه حزم و كياست و حدس و فراست بر حرص او غالب باشد انديشه كند كه دانه‌ها اگرچه نفس را مرغوب است و بدل ما يتحلّل طبيعت را مطلوب ، امّا شايد كه صيّاد دامى تعبيه كرده باشد و به مكر و حيله از چشم ناظران پوشيده و تعبيه « 1 » كرده ، پس حديث نبوى را كه : « حبّك الشّىء يعمى و يصمّ » است ياد كند و بر وجه خطاب با دل خود اين رباعى انشا [ د ] كند كه :
اى مرغ دل از دانهء دلخواه گريز * در دام ميا خون خود از جهل مريز ننمايدت آن دام كه آن دانه در اوست * زيرا كه طمع [ كور ] كند ديدهء تيز
پس [ بايد ] به احتياط و حزم كار كند و قناعت را دانه صحرا اختيار كند و تردّد را بگذارد و نظر به صحرا بگمارد و طمع از آن دانه‌ها ببرد و به جانب چمن و گلزار بپرد . مثنوى :
شاد پرّوبال او سقيا له * تا امام جمله آزادان شد او 335 / 20 هركه او را مقتدى سازد برست * در مقام امن و آزادى نشست ز آنكه شاه حازمان آمد دلش * تا گلستان و چمن شد منزلش حزم از او راضىّ و او راضى ز حزم * اين‌چنين كن گر كنى تدبير و عزم
امّا مرغى كه چشم بصيرت او به حرص پوشيده باشد و نوش نصيحت حازمان مشفق هم ننوشيده ، نظرى به سوى صحرا كند و نظرى به دانه اندازد ، عاقبتش حرص محبوس
هامش
( 1 ) . نسخه : تغيير .