تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ينبوع الأسرار في نصايح الأبرار ( فارسى ) — صفحة 332

مساهمون:

ص٣٣٢
گفت چه خصلت بود اى ذو كرم * موجب آن تا من آن افزون كنم گفت چون طفلى به پيش والده * وقت قهرش دست هم بر وى زده خود نپندارد جز او ديّار هست * هم خمارش زو رسد هم زوست مست مادرش گر سيليى بر وى زند * هم به مادر آيد و بر وى تَند از كسى يارى نخواهد غير او * اوست جمله شرّ او و خير او خاطر تو هم ز ما ، در خير و شر * التفاتش نيست جاهاى دگر غير من پيشت چو سنگ است و كلوخ * گر صبىّ و گر جوان و گر شيوخ
و درجهء سيم از هر دو درجه اعلاست ، در اين درجه متوكّل نزد حق چون ميّت است نزد غسّال ، نه چون كودك نزد مادرش كه كودك مىگريد و اضطراب مىكند و چنگ در دامن مادر مىزند و اين متوكّل اختيار خود را بالكلّى ترك كرده است و منتظر است تا از تقدير چه بر وى جارى مىشود و اين مقام دعا و سؤال را ابا مىكند مگر دعا و سؤال كه از براى امتثال امر حق باشد .

حكايت - روزى شقيق بلخى 332 / 13

را عيالش گفت : يا شقيق اطفال ما گرسنه‌اند و بينوا ، چه شود اگر يك روز به كار گل مشغول شوى تا ما را نوايى حاصل آيد ؟ شقيق ، رحمة اللّه عليه ، چون ديد كه يقين عيالش كمتر است برخاست و از خانه بيرون آمد . بر كنارهء بلخ مسجدى بود ويران ، در آن مسجد بر توكّل خداى ، تعالى ، را عبادت كرد ، چون نماز شام شد به خانه آمد . زن گفت : چه آوردى ؟ شقيق گفت : امروز كار ملك كردم ملك كار مرا پسنديد و گفت : يك هفته از براى من كار كن تا آخر هفته مزد تو را به‌يك‌بار بدهم . زن به اميد آنكه مزد به‌يك‌بار خواهد رسيد شاد شد ، شقيق هفت روز همچنين در آن مسجد عبادت كرد ، روز هشتم با خود گفت اگر امروز چيزى نباشد عيال با من خصومت كند ، برفت با مزدوران به كار گل مشغول شد ، ملك ، تعالى ، ملكى را به شكل آدمى به خانه شقيق فرستاد به صرّه‌اى كه در او هفتاد دينار زر بود . فرشته چون به در خانهء شقيق رسيد در بزد ، عيال شقيق به در آمد ، فرشته گفت : مرا ملك فرستاده است و اين مزد هفت روزه است كه شقيق كار كرده است اين را به شقيق برسان و او را بگوى كه هفت روز از براى ما كار كردى از ما چه تقصير ديدى كه امروز به كار ديگرى مشغول شدى ؟ زن صرّه را در خانه نهاد ، نماز شام شقيق ، رحمة اللّه عليه ، بيامد . زن صرّه را پيش او نهاد و پيغام ملك به
ينبوع الأسرار في نصايح الأبرار ( فارسى ) — صفحة 332 | كمال الدين حسين بن حسن خوارزمي / مهدى درخشان