ولايت جام از جمله مجذوبان حقّ ، شيخ معيّن نداشت امّا به تصرّفات جذبات حقّ ، مقامات عالى يافته بود و از بسى عقبههاى عظيم گذشته و قطع مسافتها كرده [ با ] اين ضعيف در بيان مقامى از مقامات سخن مىراند ، گفت : بعد از آنكه چهل و پنج سال سير كرده بودم بدين مقام رسيدم از صعوبت احوال اين مقام دو سال خون شكم پديد آمد و بسى خون خوردم و جان دادم از راه صورت و معنى ، تا حق ، تعالى ، مرا از اين مقام عبره داد . اين ضعيف اين حكايت در خدمت شيخ خويش سلطان طريقت و مقتداى حقيقت مجد الدّين بغدادى 324 / 7 ، رضى اللّه عنه ، باز گفت . بر لفظ مبارك او رفت كه : هركسى قدر مشايخ نشناسد و حق ايشان نتواند گزارد ، ما را مريدان هستند كه به دو سال داد سلوك اين راه از مبتداى طريقت تا نهايت حقيقت بدادهاند و چون بدين مقام رسيدهاند به يك روز يا به دو روز ايشان را از اين مقام عبور دادهايم كه چنين عزيزى بعد از مجاهده چهل و پنجساله و مجذوبى حق ، دو سال در اين مقام بماند و آن همه رنج مىبيند . « 1 » 324 / 11 مثنوى :
بس غنيمت دار آن توفيق را * چون بيابى صحبت صدّيق را 324 / 12
صحبت صدّيق همچون كيمياست * كيميايى خود چو آن صحبت كجاست
تو به دو بسپار مِسّ قلب خويش * تا زر خالص كند آن صدق كيش
هرآينه دانسته باشى كه آن كيميا كه مس و برنج را به صفا و پاكى بر زر خالص رساند دشوار است و هركسى اين صنعت نشناسد همچنان آن كيميا كه گوهر آدمى را از خسّت بهيميّت به صفا و نفاست ملكيّت رساند تا بدان سعادت ابدى يابد هم دشوار بود و هركسى نداند ، زيرا كه تعب در طريق طلب به قدر عزّت مطلوب است . پروانه كه طالب ديدار شمع است تا در ميان جمع پروبال خويش بىپروا نسوزد چهره از وصال شمع نيفروزد و غوّاص كه طالب درّ گرانمايه است تا از سر ، قدم نسازد و سر رشته به دست ديگرى ندهد و جان گرامى بر كف دست ننهد و مدّتى دم نكشد گوهرى به دست نيارد .
چنان كه گفتهاند : رباعى .
غوّاصى كن گرت گهر مىبايد * غوّاصى را چند هنر مىبايد
سر رشته به دست يار و جان بر كف دست * دم نازدن و پاى ز سر مىبايد
چشيدن آب حيات بىكشيدن رنج ظلمات ميسّر نشود
، حيات ابدى تا وقتى يا بى كه
هامش
( 1 ) . ر . ك : حواشى .