درّ اين ابيات سفته . كه : لمولانا .
بنده همان به كه بلاكش بود * عود همان به كه بر آتش بود 312 / 2
جام جفا باشد ناخوشگوار * چون ز كف دوست بود خوش بود
زهر بنوش از قدحى كان قدح * از كرم و لطف منقّش بود
در خم چوگانش يكى گوى شو * تا كه فلك زير تو مفرش بود
رقص كند گوى اگرچه ز زخم * در خم چوگان كشاكش بود
سابق ميدان بود او لا جرم * قبلهء هر فارِسِ مهوش بود
[ اعتراض رابعهء عدويّه به شيخ سفيان ]
مقتداى اهل تصوّف ، صاحب تعرّف آورده است : « 1 » 312 / 9 كه شيخ سفيان ، تغمّده اللّه بالرّضوان ، در پيش راضيهء مرضيّه ، رابعهء عدويّه گفت : [ يا رب از من خشنود باش . رابعه گفت : همى ] شرم ندارى كه رضاى حق مىطلبى و حال آنكه تو از وى راضى نيستى ؟
اهل معرفت در جريان احكام قضا استقبال به قدم رضا مىنمايند خواه ثواب و خواه عقاب و خواه راحت و خواه عذاب هرچه از حضرت ربّ الارباب بر ايشان طارى شود غايت مطلوب و نهايت مرغوب ايشان باشد ، پس هيچ حال را بر ديگرى ترجيح ننهند لا جرم از قيد سؤال كه تقاضاست باز رهند و به هرچه از قضا آيد رضا دهند و گويند : نظم .
به خدا كه هست خوشتر غمت از هزار شادى * ز مراد خود گذشتم چو ز توست نامرادى
چه حذر كنم ز مردن چو تويى كشنده من * ز هلاك خود چه ترسم چو هلاكتم تو دادى
دل من اگرچه سوزد رخ من چو زر فروزد * كه چو زرِّ امتحانى تو در آتشم نهادى
شارح تعرّف ، رحمة اللّه عليه ، در تفسير قول رابعه مىگويد : كه شايد كه رابعه از سفيان بديد 312 / 18 كه رضاى حق طلب مىكند از براى نجات عذاب و وجود نعمت كه ثمرهء رضا اين است ، و چون رابعه در مقام رضا منحت و محنت را برابر داشتى و چون خلاف اين معنى در سفيان مشاهده كرد گفت : چون تو راضى نهاى رضاى حق چرا مىطلبى و اين از بهر آن است كه خداوند ، تعالى ، را رضا بر رضاى توست و گفت : « رضى اللّه عنهم و رضوا عنه . »
حكايت : [ رضاى بنده اثر رضاى حق است ]
مريدى از پير خود پرسيد ، رحمهما اللّه ، كه توان دانست كه خداى ، تعالى ، از بنده راضى هست يا نى ؟ پير گفت : نى ، زيرا كه رضاى خدا غيب است و كس را بر غيب
هامش
( 1 ) . ر . ك : حواشى .