هر دردى مستلزم دوايى است و هر رنجى مستتبع شفايى و هر عسرى را يسرى و هر رطبى را بسرى و هر شامى را سحرى و رضا دادن بنده را به قضاى الهى اثرى . مثنوى :
بنده مىنالد به حق از درد خويش * صد شكايت مىكند از رنج خويش 310 / 3
حق همىگويد كه آخر رنج و درد * مر ترا لابهكنان و راست كرد
اين گله زان نعمتى كن كت زند * از در ما دور و مطرودت كند
در حقيقت هر عدو داروى توست * كيمياى نافع دلجوى توست
كه از او اندر گريزى در خلا * استعانت جويى از لطف خدا
در حقيقت دوستانت دشمناند * كه ز حضرت دور و مشغولت كنند
پوست از دارو بلاكش مىشود * چون اديم طايفى خوش مىشود
گرنه تلخ و تيز ماليدى در او * گنده گشتى ناخوش و ناپاك او
آدمى را نيز چون آن پوست دان * از رطوبتها شده زشت و گران
تلخ و تيز و مالش بسيار ده * تا شود پاك و لطيف و با مزه
ور نمىيابى رضا ده اى عيار * كه خدا رنجت دهد بىاختيار
كه بلاى دوست تطهير شماست * علم او بالاى تدبير شماست
حكايت [ زنى كه رفيق عيسى خواهد بود در قيامت ]
- حق ، سبحانه و تعالى ، عيسى را ، عليه السّلام ، وحى فرستاد كه ما را يك پرستارى است كه فرداى قيامت در بهشت رفيق تو خواهد بود ، گفت : الهى مرا به سوى او دلالت كن تا او را يكبار ببينم ، گفت : اى عيسى ، فلان جاى است . عيسى بدانجاى آمد ضعيفهاى را ديد در ويرانى افتاده بىدست و پاى و بىچشم ، عيسى ، عليه السّلام ، بر وى سلام كرد . جواب داد . عيسى گفت : يا امة اللّه چگونه زندگانى مىكنى ؟ گفت : چون زندگانى ملوك ، عيسى گفت : دست و پاى و چشم ندارى عيش ملوك چگونه مىكنى ؟
گفت : اى عبد اللّه ، اگر دست بودى حرام گرفتمى و اگر پاى بودى به معصيت رفتمى و اگر ديده بودى حرام ديدمى و اين همه در روز قيامت نيز بر من گواهى دادندى . . . « 1 » 310 / 22 عيسى ، عليه السّلام ، گفت : اين در دست من نيست آن چيز بخواه كه مخلوق از مخلوقى خواهد و طاقت بشرى بدان مساعدت كند . گفت : مرا يارى ده تا وضو كنم و روى من به طرف قبله متوجّه ساز تا نماز بگزارم ، عيسى ، عليه السّلام ، يارى و مددكارى به جاى آورد و آن
هامش
( 1 ) . عبارت افتادگى دارد ، مطلب ناقص است . ر ك حواشى .