اين پاى دستورى دهى ؟ گفت : آرى ، گفتند : لا جرم تو را دارو بايد تا بىخويشتن شوى و از درد قطع ، تو را آگاهى نباشد . گفت : مىخواهيد مرا از خود بىبهره كنيد و يك لحظه از دوست غافل سازيد كه آن لحظه در همهء عمر قضا نپذيرد ؟ « 1 » لمؤلّفه :
لحظهاى را كه بگذرد بىدوست * تا قيامت قضا نخواهد بود
حجّام آوردند . پاى از وى جدا مىكرد و عروه دست صبر در عروهء وثقاى رضا زده ، تسبيح و تهليل مىگفت چنان كه آه از وى برنيامد ، فرزندى داشت اندر آن حال بر بام رفته بود تا رنج نبيند . « 2 » پايش خطا كرد و از بام در افتاد و در حال به جوار حق پيوست .
عروه را دوستى بود اندر آمد و گفت : عظّم الله اجرك . گفت : مرا اگر از بهر پاى تعزيت مىكنى فقد كان مكتوبا فى الأزل . گفت : تعزيت از براى فرزند مىكنم كه از بام درافتاد و به جوار حق پيوست ، گفت :
« إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ »
« 3 » تسليما لحكمه و رضا « 4 » بقضائه اگر يك عضو رفت اعضاى ديگر بر جاى است و اگر يك فرزند برفت فرزندان ديگر بر جاىاند . « له الحكم و لا مردّ لقضائه و مرحبا بألمه و بلائه » بلا عطاى اوست و درد الم نصيبهء اهل ولاى او و وظيفهء اهل درد رضا به قضاى او ، لا جرم مىگويم :
لمؤلّفه طاب ثراه :
ز قيد درد تو تا زندهام خلاص نجويم * من شكسته همان به كه مبتلاى تو باشم
بسان گرد شدم همعنان باد بهارى * بدان اميد كه خاك در سراى تو باشم
ز خانومان شدم آواره تا به كوى تو گردم * ز خويشتن همه بيگانه كآشناى تو باشم
به روز حشر كه از خاك تيره مست برآيم * به مهربانى و يارى كه در وفاى تو باشم
گرت رضاست كه خون من شكسته بريزى * ضرورت است كه من طالب رضاى تو باشم
رويم
، رحمه اللّه مىگويد : 307 / 20 « الرّضا استقبال الأحكام بالفرح » « 5 » يعنى رضا آن است كه احكام دوست را با فرح و سرور استقبال نمايى ، چنان كه عام از بلا گريزانند ، خاصّ بلا را به جان خريدارند . لمؤلّفه طاب مضجعه :
گشت شيدا دل بلاجويم * از كه پرسم تو را كجا جويم
خلق بيگانه انداز غم عشق * بروم يار آشنا جويم
هامش
( 1 ) . نسخه : نپرندرد .
( 2 ) . نسخه : بيند .
( 3 ) . بقره ( 2 / 156 ) .
( 4 ) . نسخه : رضى .
( 5 ) . ر . ك : حواشى .