تا ابد كم مباد رنج دلم * گر من از ديگرى شفا جويم
در ديار من است درمانم * با چنان درد كى دوا جويم
چون بلا نقد عشق را مِحك است * من بلا را به از عطا جويم 308 / 3
از عاشقى ، بىخويشى ، مبتلايى ، دلريشى ، پرسيدند كه : اى بيچاره ممتحن ، سياهى ابرو از محبوب دوست مىدارى يا سپيدى تن ؟ لمؤلّفه طاب ثراه :
بگفتا كدامين نمىبايدم * چه رنگى ازو خوش نمىآيدم
من آن مردم ديده تا ديدهام * ز مردم چو ديده پسنديدهام
مرا همچو ديده است آن بىنظير * سپيد و سياهش همه ناگزير
كه را اينچنين ديدهء روشنى * سپيدش ببايد سياهيش نى
بود ار سياهىّ ديده نفور * كسى كاو طلب مىكند چشم كور
چو آن سرو گلچهره مىبايدم * در او نيست چيزى كه خوش نايدم
گر اين را بر آن يك كنم اختيار * بود بىشك از ديدن عيب يار
محب نبود آن كاو بود عيب بين * خوشا ديدهاى كاو بود غيب بين
[ كلام ] بعضى از بزرگان اسلام در قصّهء ايّوب
، 308 / 14 عليه السّلام ، چنين گفتهاند كه : « انّى مسّنى الضّرّ » گفتن او از شكايت نبود ، بل زبان شكر بود چه ايوب دانسته بود كه بلا اوليا را از حق تحفه و عطاست ، پس چون عطاى بلا يافت در شكر مولى شتافت ، گفت : مرا آن دادى كه اولياى خويش بدان ايادى مشرّف سازى و اگر زبان شكايت بودى ،
« وَجَدْناهُ صابِراً »
« 1 » درست نيامدى و به جاى « 2 »
« أَنْتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ
« 3 » ، انت اقهر القاهرين » گفتى . آن بلا را عين نعمت ديد ، تا
« وَ أَنْتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ »
گفت ، و گروهى از بزرگان گفتهاند : تا بلا متواتر بود ايوب اين سخن نگفت كه تا در زير بلا مكافات مىديد ساكن بود چون بر تن وى گوشت نماند كرمان چيزى نيافتند كه بخورند و بلا به نهايت رسيد كه چون بلا برخيزد به زوال بلا ، از بيم زوال عطا بناليد ، چون نظر در بلا چنين باشد هرآينه استحكام استقبال به فرح بود .
شيخ عبد الله انصارى
، لا زال مخصوصا برضوان البارى ، مىگويد : بلا از دوست عطاست ، پس ، از عطا ناليدن خطاست . مجنون را پرسيدند كه وفاى ليلى دوستتر
هامش
( 1 ) . ص ( 38 / 44 ) .
( 2 ) . و بجان .
( 3 ) . انبياء ( 21 / 83 ) .