تو را به ردّ و قبول و فراق و وصل چه كار * رضاى دوست طلب كن اگر توانى يافت
بلكه كمال محبّت آن است كه خواست از ميانه بردارد و اختيار به ارادهء محبوب باز گذارد ، چنان كه حارث مىگويد 306 / 3 كه : « الرّضا سكون القلب تحت جريان الحكم » يعنى رضا آرام دل است در تحت جريان حكم .
ابو بكر بن طاهر
، 306 / 5 قدم پيشتر نهاد و گفت . « الرّضا اخراج الكراهة من القلب حتّى لا يكون فيه الّا فرح » يعنى رضا اخراج كراهيت است از دل در مجارى عظايم امور تا در وى به غير فرح و سرور نباشد . لمؤلّفه :
مرا زخم غم به ز مرهم بود * چو شادىّ دلبر در آن غم بود
منم بندهء حكم مولاى خويش * نه محكوم آرا و اهواى خويش
مرادش اگر نامرادىّ ماست * مراد دل از وى نخواهيم خواست
مرا خود بهشت است از جور يار * كه كم كس جفا مىكند اختيار
ز دلبر طلبكار درمان بسى است * چو من عاشق درد او كم كسى است
چو عشق اقتضا مىكند اختصاص * مرا درد او به كه آن هست خاص
نخواهم ز غيرت كه بر غير من * رسد تحفهء درد آن دلشكن
چو تير جفا را نهد در كمان * مبادا بجز ديدهء من نشان
ذو النّون
، رحمة اللّه عليه ، مىفرمايد : « الرّضاء سرور القلب بمرّ القضاء » 306 / 16 يعنى رضا شادى دل است بر تلخى قضا « 1 » و اين شادى از آن خيزد كه در بلا و محنت اثر رضاى دوست بيند و داند كه آن بلا كمندى است كه از همه ما سوى باز دارد و كشانكشان به حضرت دوست آرد . لمولانا ، قدّس سرّه : « 2 »
بياموز از پيمبر كيميايى * كه هر چت حق دهد مىده رضايى 306 / 20
رسول غم اگر آيد بر تو * كنارش گير همچون آشنايى
همان لحظه در جنّت گشايد * كه تو راضى شوى در ابتلايى
جفايى كز بر معشوق آيد * نثارش كن به شادى مرحبايى
چو درد او قلاووز وصال است * به از دردش نمىبينم دوايى
حكايت - عروة بن الزّبير 306 / 25 ، رحمة اللّه عليه ، آكله در پاى او افتاد ، او را گفتند : در بريدن
هامش
( 1 ) . ر . ك : حواشى .
( 2 ) . ر . ك : حواشى .