چون گشت مراد دوست كامت * پس جمله مراد تو تمام است
آن نقل گزين كه جانفزاى است * و آن باده طلب كه با قوام است
باقى همه نقش و رنگ و او بوست * باقى همه جنگ و ننگ و نام است
اندر همه ره اگر كسى هست * و اللّه كه اشارتى تمام است « 1 » 305 / 4
سلطان المشايخ بايزيد بسطامى
، قدّس سرّه ، مىفرمايد : رضاى من از خداوند ، تعالى ، بدان درجه مرتقى شده است و در آن مرتبه اعتلا يافته كه اگر مرا جاودانه در دوزخ بدارد راضىتر باشم از آن كسى كه بر عليّين است « 2 » لا جرم در راه ناكامى بپويم و از سر رضا بگويم 305 / 7 : لمؤلّفه .
اگرچه درد تو ، گرد از نهاد من انگيخت * هزار شكر كه چون ذرّه در هواى توام
وفا اميد ندارم جفات باقى باد * همين بس است كه من درخور جفاى توام
بُكش مرا و مينديش و كام خويش برآر * كه عمرهاست كه من طالب رضاى توام
اريد وصاله و يريد هجرى * و اترك ما اريد لما يريد 305 / 12
شبلى
، رحمه اللّه ، گفت : 305 / 13 اگر مرا روز قيامت مخيّر كند ميان بهشت و دوزخ ، دوزخ اختيار كنم از بهر آنكه دوزخ مراد دوست است و بهشت مراد من و هركه اختيار خويش بر اختيار دوست بگزيند محبّ نباشد . جنيد خرّاز گفت : شبلى كودكى مىكند ، اگر مرا مخير كند من اختيار نكنم ، گويم : بنده را اختيار نيست ، هر كجا ببرى بروم و هر كجا دارى بباشم ، من كه باشم كه مرا اختيار باشد ؟ لمؤلّفه طاب ثراه :
كسى كو كند اختيار نگار * كجا ماند او را دگر اختيار
محب كاو در آداب عشقش اديب * ندارد مرادى به غير از حبيب
مرادش مراد نگار است و بس * مر او را غم عشق يار است و بس
رضا داده بر لطف و بر قهر يار * خود او را به فردوس و دوزخ چه كار
از عاشق شيدايى ، مستمندى ، مبتلايى ، سؤال كردند كه وصال دوست ، دوستتر دارى يا فراق او ؟ و قبول او مقبولتر شناسى يا ردّ او ؟ گفت : هر كدام را كه دوست ، دوست دارد و هرچه را او اختيار كند كه شرط محبّت آن است كه چون طالب دوست است هرچه مطلوب دوست باشد آن را نيز دوست دارد . لمؤلّفه :
هامش
( 1 ) . ر . ك : حواشى .
( 2 ) . ر . ك : حواشى .